۲۲-آبان-۸۷, ۰۵:۳۳ عصر
۲۲-آبان-۸۷, ۰۵:۴۱ عصر
درود،
یکی مثل من که بخش بزرگی از جوانی اش را با موسیقی دهه ی 60 آمریکا گذرانده است، چطور می تواند درباره ی این بخش همیشگی زندگی اش چیزی نگوید.
شاید از بدسلیقگی ِ من است که هیچگاه با موسیقی سنتی ایرانی ارتباط برقرار نکرده ام، نگاهی به جُستار موجود در همین تالار می اندازم و چرایی این عدم ارتباط را جستجو می کنم .... در هر حال ... بگذریم ... سوای موسیقی کلاسیک، سلیقه ی موسیقیایی من بی نهایت حول و حوش دهه ی 60 آمریکا می گذرد ... آنجایی که افرادی چون دیلن، دوک الینگتون، بی بی کینگ، لس پاول و ... حضور دارند.
در اینجا از آن دوران خواهیم نوشت، دورانی که همواره با من بوده است .
نمی دانم می توان چشم انتظار دیگرانی هم بود که دلبستگی های مشترکی داشته باشند و یا نه. در هر صورت من سعی می کنم با قراردادن قطعاتی از این خوانندگان برای دانلود، کمی فضای اینجا را سر و سامان دهم .

یکی مثل من که بخش بزرگی از جوانی اش را با موسیقی دهه ی 60 آمریکا گذرانده است، چطور می تواند درباره ی این بخش همیشگی زندگی اش چیزی نگوید.
شاید از بدسلیقگی ِ من است که هیچگاه با موسیقی سنتی ایرانی ارتباط برقرار نکرده ام، نگاهی به جُستار موجود در همین تالار می اندازم و چرایی این عدم ارتباط را جستجو می کنم .... در هر حال ... بگذریم ... سوای موسیقی کلاسیک، سلیقه ی موسیقیایی من بی نهایت حول و حوش دهه ی 60 آمریکا می گذرد ... آنجایی که افرادی چون دیلن، دوک الینگتون، بی بی کینگ، لس پاول و ... حضور دارند.
در اینجا از آن دوران خواهیم نوشت، دورانی که همواره با من بوده است .
نمی دانم می توان چشم انتظار دیگرانی هم بود که دلبستگی های مشترکی داشته باشند و یا نه. در هر صورت من سعی می کنم با قراردادن قطعاتی از این خوانندگان برای دانلود، کمی فضای اینجا را سر و سامان دهم .

۲۲-آبان-۸۷, ۰۵:۵۸ عصر
۲۳-آبان-۸۷, ۰۱:۲۸ صبح

واقعا وقتی اسم جستار رو دیدم به وجد اومدم !
من رو عضو ثابت اینجا بدون امید :give flowers

۲۳-آبان-۸۷, ۰۴:۱۰ صبح
من هم به نوبه خودم بیچاره ی موسیقی دهه شصت آمریکا هستم. به خصوص باب دیلن اش و حتی تا به امروزش. کلا باب دیلن دامی ست که همیشه پای من در آن گیر می کند. وی انسانی ست فراتر از حد تصور. خودش همانقدر جریان ساز است که هنرش و این دو آنقدر با هم همسو هستند که جدانشدنی اند. من خودم اگر خدا قبول کند دو سه کتابی با محوریت این نابغه در دست ترجمه دارم. می توانم یکی دو فصلی از آنها را در اینجا پابلیش کنم ولی پیشنهادم این است که بیشتر با تمرکز بر ترانه ها و آلبوم هایش کمی اینجا کیبورد فرسایی کنیم و سعی کنیم خیلی اوریجینال باشیم. یعنی یک جور نگاه شخصی و تحلیلی به ترانه ها و همینطور جریان ساز بودنشان داشته باشیم. حالا حیف که الآن دیروقت است ولی فردا پس فردا یک مطلب درست حسابی برای آغاز تحلیل های خودم اینجا می گذارم. کلا چه کار خوبی ست از باب دیلن نوشتن. شما هم خوش سلیقه بودید و رو نکرده بودید ها. 

۲۴-آبان-۸۷, ۰۵:۴۹ عصر
دیلن دیلن دیلن !
فکر میکنم نیمی از موسیقی قرن بیستم به چند نفر به تعداد انگشتان دست محدود باشد که یکیشان دیلن است .
فکر میکنم نیمی از موسیقی قرن بیستم به چند نفر به تعداد انگشتان دست محدود باشد که یکیشان دیلن است .
۲۵-آبان-۸۷, ۱۱:۵۰ صبح
(۲۳-آبان-۸۷ ۰۴:۱۰ صبح)Shirin نوشته : [ -> ]من هم به نوبه خودم بیچاره ی موسیقی دهه شصت آمریکا هستم. به خصوص باب دیلن اش و حتی تا به امروزش. کلا باب دیلن دامی ست که همیشه پای من در آن گیر می کند. وی انسانی ست فراتر از حد تصور. خودش همانقدر جریان ساز است که هنرش و این دو آنقدر با هم همسو هستند که جدانشدنی اند. من خودم اگر خدا قبول کند دو سه کتابی با محوریت این نابغه در دست ترجمه دارم. می توانم یکی دو فصلی از آنها را در اینجا پابلیش کنم ولی پیشنهادم این است که بیشتر با تمرکز بر ترانه ها و آلبوم هایش کمی اینجا کیبورد فرسایی کنیم و سعی کنیم خیلی اوریجینال باشیم. یعنی یک جور نگاه شخصی و تحلیلی به ترانه ها و همینطور جریان ساز بودنشان داشته باشیم. حالا حیف که الآن دیروقت است ولی فردا پس فردا یک مطلب درست حسابی برای آغاز تحلیل های خودم اینجا می گذارم. کلا چه کار خوبی ست از باب دیلن نوشتن. شما هم خوش سلیقه بودید و رو نکرده بودید ها.
درباره ی جریان سازی ِ دیلن، حسابی می شود گفتگو کرد.
به نظرم حتی می توانیم برای سر و شکل گرفتن اینجا گریزی هم به منشاهای شکل گیری موسیقی دهه ی 60 آمریکا بزنیم و همه ی آن اتفاقاتی که موسیقی ِ آن دهه را بدانجا رساند که هست .
منتظر نوشته هایتان درباره ی دیلن هستیم.

۲۶-آبان-۸۷, ۰۵:۲۰ عصر
۲۹-آبان-۸۷, ۰۱:۵۵ صبح
چرا باب دیلن (بخش اول) با نیم نگاهی تحلیلی به تعدادی از لیریک(ترانه) ها
*اگر یادم بماند تا آخرش نقل قول های دیلن را سبز می کنم، متن ترانه ها را قرمز و ترجمه شده ها را آبی نفتی! تا خدای ناکرده یک وقت با اوریجینال هایم قاطی پاطی نشوند و فیرپلی را رعایت کرده باشم.
ممکن است این سوال برای خیلی های نوعی! پیش بیاید یا آمده باشد که چرا باب دیلن؟ چرا مثلا بقیه نه؟
در جوابشان باید همانی را گفت که خودش در ترانه Don’t Think Twice, Its All Right می گوید:
It aint no use to sit and wonder why, babe
If you don’t know by now
معرفی او که بنده می خواهم هم الساعه انجام بدهم، با این که یک عمل فارومی به حساب نمی آید ولی راهگشاست و در کنار گذاشتن عکس هایش که هنوز به شدت کاریزماتیک هستند، غیر از این که باب دیلن را خز کنند
کار دیگری هم می کنند و آن این است که برای ترغیب اذهانی که تا به حال سلیقه شان آنان را به طرف او نکشانده مفید به فایده هستند.
تصور من این است که سرآغاز کَتِگُری موسیقی در عصر حاضر باید باب دیلن باشد.(توضیح به ملا نُقَطی ها: کاری به این ندارم که هشت سال است قرن بیست و یکمی شده ایم. منظورم از عصر، قرن نیست). بدون تعصب و بدون حتی یک سر سوزن اغراق، باید گفت که او قله موسیقی را با مشقت و مرارت فتح کرده است. یک عمر در این جاده زیگزاگ رفته، لایی کشیده، تصادف کرده و حالا مفتخر است که از خط پایان گذشته است. دهه شصت آمریکا هم که خب معرف حضور هست، و دیگر "عالم مثال زدنی" اهل فن! شده. روزهایی که وارهول جوان بود، دیوید هاکنی حرفهای فلسفی و طنزآمیز می زد، آلن گینزبرگ از آزادی می گفت و باب دیلن مصرف دراگ را تبلیغ می کرد. روزهایی که دیگر به تاریخ پیوسته.
بابی از همان ابتدا راهی را آغاز کرد که برای خیلی ها سفری بی بازگشت بود. در شانزده هفده سالگی تک و تنها به دیدار کسی رفت که صدا و ترانه هایش به او می گفت اصلا چطور باید زندگی کرد ، وودی گاثری، که همه فکر می کردند مرده است.
اگر از حوصله ی خوانندگان خارج نباشد دوست دارم در چند بخش، به روش اسکورسیزی در No direction home کمی از آن اول هایش بگویم. از سرمای آیرون رنج، جایی که زمستوناش هر چی لباس می پوشیدی گرم نمی شدی ، کمی از همان کودکی معروف که هیچ وقت سایه اش از سر زندگی آدم محو نمی شود، کمی از آنچه بعدها اسکلت درونی تاثیرگذارترین موزیسین_ترانه سرای عصر حاضر را ساخت.
باب ديلن (روبرت آلن زيمرمان)، 1941، در دولوث مينهسوتا دنيا آمد. وقتي شش ساله بود با خانواده اش به هيبينگ نقل مكان كردند. هيبينگ بر روي تپه وسيع آيرون رنج در نزديكي مرز و در خاك كانادا قرار داشت. زماني كه هشت نُه سال داشت، پيانو مينواخت، نه دروس رسمي بلكه فقط با پيانوي خانوادگي سر و صدا در ميآورد. وقتی ده ساله بود صاحب يك سازدهني، يك گيتار ارزانقيمتِ از كار افتاده با مارك روبوك و يك گردنآويز براي نگه داشتن سازدهنياش بود. او به ياد نميآورد كه والدينش خيلي اهل آواز خواندن بوده باشند: ياد ندارم كه اصلاً هيچ وقت با اونها چيزي خونده باشم.
زيمرمانها ثروتمند نبودند ولي سوداگران محترمي بودند كه در ميان 17000 سكنة اسكانديناويايي، كُروات، اسلاو، يوگسلاو و ايتاليايي كه بيشتر از طبقه كارگر ـ كاتوليك بودند، در آن شهر كه پر از معادن ريز و درشت كوهستاني بود، مرفهانه و به راحتي روزگار ميگذراندند. این را باید می گفتم تا معلوم بشود جملات بی نظیر و متفاوت دیلن در ترانه هایش از کجا می آید. از این که با پدرش برای جمع کردن اثاث خانواده دوستانش در ازای بدهی به خانه هایشان برود دلخور بود و دلخوری اش آنقدر عمیق که در Temporary Like Achillesمی گوید:
I’m trying to reach your portrait, but I’m helpless, like a rich man’s child
بابي، بعدها، در نيويورك يك سري شعر نوشت با عنوان "11سنگ قبر نوشته ی خلاصه" كه از آن دو سال اولی كه به عنوان يك كودك در هيبينگ گذرانده بود تأثير گرفته بود، جايي كه مرده و بیروح رها شده بود. كاخ دادگستری قديمی و كهنه آن در خرابههاي پيش از خود جاي گرفته بود، با پنجرههاي درهم شكسته و غمناك و ديوارهاي فروريخته و خزپوش، همانند عكسهاي زمان جنگ لندن و برلين. شهري با پوسته از هم شكافته و داغان كه در يك قبرستان متمدنانه فرود آمده بود.
حالا کمی هم از چاله ها بگوییم. چاله هایی که همیشه بین آدم ها، بین کودکان همسن و سال وبین فقر و رفاه فاصله می اندازند. بد نیست آدم نیم نگاهی هم به جامعه داشته باشد.
شهرهايي كه در محدوده آيرون رنج واقع شدهاند، زماني پوشيده از درخت بودند ولي چوبفروشان از هر ده درخت جنگلهاي مينهسوتا يكي را قطع كردند و تلفات جبرانناپذيري به آن وارد شد. سپس، معادن شروع به استخراج كردند. آن دور و برها مقدار زيادي سنگ معدن و سنگ فلزات وجود داشت كه بسيار به سطح زمين نزديك بودند، و براي استخراج آنها، معدن به شكل معمولش، لازم و ضروري نبود.
در زمين چالههاي روبازي حفر كرده بودند، بيلهاي بزرگ حريصانه خاك سرد را ميدريدند و حفرههاي كوچك را عميقتر ميكردند. امروزه، بيشتر بخش قديمي هيبينگ در جايي كه مردم به آن "بزرگترين حفرهاي كه تا كنون به دست بشر به وجود آمده" ميگويند، ناپديد شده است. يك منظره غير معمول، چالهاي با سه مايل طول، يك مايل پهنا و تقريباً 500 پا عمق. اين مساحت بيش از 1300 هكتار را ميپوشاند و پيچي كه اين گودال در زمينهاي اطراف ايجاد كرده است حتي شديدتر از پيچ حاصله از حفاريهاي كانال پاناما است. اين حفره عظيم كه زيبايي اين منطقه را نابود كرده است احتمالاً بزرگترين جاذبه توريستي آن هم به حساب ميآيد.
يكي از همكلاسيهاي باب که همان زمانی كه باب از هيبينگ رفت، او هم آنجا را ترك كرد، ميگويد: "اين سوراخ! يه چيزي هم راجع به مردم اونجا به شما ميگه، اينكه كساني هستند كه ميتونند زمين رو ويران كنند و از اون، گودال و پشتههاي خاك و آشغال بسازند و در خونههايي زندگي كنند كه از غبار فلز قرمز شده و نفس كشيدن در اونجا ميتونه شما رو تا سر حد مرگ دچار خفگي كنه، ولي با اين حال باز هم بهش افتخار ميكنند."
و دیگری اضافه می کند: "چيزي كه بايد درباره آيرون رنج بدونيد اينه كه اونجا يه منطقه بسته و موقوفشده بود. اين خيلي گيجكننده ست كه باب از بين يه مشت آدم بيفكر بيرون اومده. اونها دقيقاً همين جوري بودن، بيمغز. همهشون يه نقطهنظر يكسان رو قبول كرده بودن. بچهها قبول ميكردن كه مثل پدر مادراشون فكر كنن و مثل اونها باشن. چيز زيادي هم از شما به عنوان يك انسان انتظار نميرفت، فقط اينكه به قدر كافي زندگي كنيد، خونوادهاي تشكيل بديد و مثل ديگران باشيد."
اكو استار هلستروم، معشوقه دبیرستانی باب، يك دختر بلوند و باريكاندام است كه او هم نتوانست خودش را با آن شرايط وفق بدهد و دائم با گروه موتورسوارهاي قلدري كه اسم خودشون رو «بچه روغنيها» گذاشته بودند اين طرف و آن طرف ميرفت. او به ياد ميآورد: "اون موقع بچهها به هر كسي كه باهاشون فرق داشت و خلاف جهت شنا ميكرد سنگ ميانداختند، و باب يكي از اونها بود كه ساز مخالف ميزد. اون، خودش هم حس ميكرد كه مناسب هيبينگ نيست. يادم ميآد، اون موقعها كه با هم بوديم، بعضي وقتها با ماشين باباش ميرفت مينه پوليس و برميگشت و براي من تعريف ميكرد كه چقدر همه اونجا خوباند. اون ميگفت: ”هر كسي اونجا يه چيز خوبي داره. خيلي با هيبينگ فرق ميكنه. اونها ميفهمند.“ هيبينگ اين جوري بود كه، خب، وقتي من يه دختر كوچولو بودم جاي باحالي بود و بِهِم خوش ميگذشت اما وقتي بزرگ شدم به اين ميمونست كه ماهي خيالت رو توي يه كاسه محصور كنن و محصور كردن ماهي مثل كشتن خيالش بود، فقط به اين خاطر كه يك خياله! هيبينگ اين جوري بود. اگر ميديدند كه با اونها فرق داري تيكه بزرگت، گوشِت بود. باب جلوي اين وضع وايستاد. بيشتر، تو خودش ميريخت، يه جور طغيان دروني و خاموش و تصميم گرفت كه اين وضع رو بشكنه و از اونجا بره."
*اگر یادم بماند تا آخرش نقل قول های دیلن را سبز می کنم، متن ترانه ها را قرمز و ترجمه شده ها را آبی نفتی! تا خدای ناکرده یک وقت با اوریجینال هایم قاطی پاطی نشوند و فیرپلی را رعایت کرده باشم.
ممکن است این سوال برای خیلی های نوعی! پیش بیاید یا آمده باشد که چرا باب دیلن؟ چرا مثلا بقیه نه؟
در جوابشان باید همانی را گفت که خودش در ترانه Don’t Think Twice, Its All Right می گوید:
It aint no use to sit and wonder why, babe
If you don’t know by now
معرفی او که بنده می خواهم هم الساعه انجام بدهم، با این که یک عمل فارومی به حساب نمی آید ولی راهگشاست و در کنار گذاشتن عکس هایش که هنوز به شدت کاریزماتیک هستند، غیر از این که باب دیلن را خز کنند
کار دیگری هم می کنند و آن این است که برای ترغیب اذهانی که تا به حال سلیقه شان آنان را به طرف او نکشانده مفید به فایده هستند.تصور من این است که سرآغاز کَتِگُری موسیقی در عصر حاضر باید باب دیلن باشد.(توضیح به ملا نُقَطی ها: کاری به این ندارم که هشت سال است قرن بیست و یکمی شده ایم. منظورم از عصر، قرن نیست). بدون تعصب و بدون حتی یک سر سوزن اغراق، باید گفت که او قله موسیقی را با مشقت و مرارت فتح کرده است. یک عمر در این جاده زیگزاگ رفته، لایی کشیده، تصادف کرده و حالا مفتخر است که از خط پایان گذشته است. دهه شصت آمریکا هم که خب معرف حضور هست، و دیگر "عالم مثال زدنی" اهل فن! شده. روزهایی که وارهول جوان بود، دیوید هاکنی حرفهای فلسفی و طنزآمیز می زد، آلن گینزبرگ از آزادی می گفت و باب دیلن مصرف دراگ را تبلیغ می کرد. روزهایی که دیگر به تاریخ پیوسته.
بابی از همان ابتدا راهی را آغاز کرد که برای خیلی ها سفری بی بازگشت بود. در شانزده هفده سالگی تک و تنها به دیدار کسی رفت که صدا و ترانه هایش به او می گفت اصلا چطور باید زندگی کرد ، وودی گاثری، که همه فکر می کردند مرده است.
اگر از حوصله ی خوانندگان خارج نباشد دوست دارم در چند بخش، به روش اسکورسیزی در No direction home کمی از آن اول هایش بگویم. از سرمای آیرون رنج، جایی که زمستوناش هر چی لباس می پوشیدی گرم نمی شدی ، کمی از همان کودکی معروف که هیچ وقت سایه اش از سر زندگی آدم محو نمی شود، کمی از آنچه بعدها اسکلت درونی تاثیرگذارترین موزیسین_ترانه سرای عصر حاضر را ساخت.
باب ديلن (روبرت آلن زيمرمان)، 1941، در دولوث مينهسوتا دنيا آمد. وقتي شش ساله بود با خانواده اش به هيبينگ نقل مكان كردند. هيبينگ بر روي تپه وسيع آيرون رنج در نزديكي مرز و در خاك كانادا قرار داشت. زماني كه هشت نُه سال داشت، پيانو مينواخت، نه دروس رسمي بلكه فقط با پيانوي خانوادگي سر و صدا در ميآورد. وقتی ده ساله بود صاحب يك سازدهني، يك گيتار ارزانقيمتِ از كار افتاده با مارك روبوك و يك گردنآويز براي نگه داشتن سازدهنياش بود. او به ياد نميآورد كه والدينش خيلي اهل آواز خواندن بوده باشند: ياد ندارم كه اصلاً هيچ وقت با اونها چيزي خونده باشم.
زيمرمانها ثروتمند نبودند ولي سوداگران محترمي بودند كه در ميان 17000 سكنة اسكانديناويايي، كُروات، اسلاو، يوگسلاو و ايتاليايي كه بيشتر از طبقه كارگر ـ كاتوليك بودند، در آن شهر كه پر از معادن ريز و درشت كوهستاني بود، مرفهانه و به راحتي روزگار ميگذراندند. این را باید می گفتم تا معلوم بشود جملات بی نظیر و متفاوت دیلن در ترانه هایش از کجا می آید. از این که با پدرش برای جمع کردن اثاث خانواده دوستانش در ازای بدهی به خانه هایشان برود دلخور بود و دلخوری اش آنقدر عمیق که در Temporary Like Achillesمی گوید:
I’m trying to reach your portrait, but I’m helpless, like a rich man’s child
بابي، بعدها، در نيويورك يك سري شعر نوشت با عنوان "11سنگ قبر نوشته ی خلاصه" كه از آن دو سال اولی كه به عنوان يك كودك در هيبينگ گذرانده بود تأثير گرفته بود، جايي كه مرده و بیروح رها شده بود. كاخ دادگستری قديمی و كهنه آن در خرابههاي پيش از خود جاي گرفته بود، با پنجرههاي درهم شكسته و غمناك و ديوارهاي فروريخته و خزپوش، همانند عكسهاي زمان جنگ لندن و برلين. شهري با پوسته از هم شكافته و داغان كه در يك قبرستان متمدنانه فرود آمده بود.
حالا کمی هم از چاله ها بگوییم. چاله هایی که همیشه بین آدم ها، بین کودکان همسن و سال وبین فقر و رفاه فاصله می اندازند. بد نیست آدم نیم نگاهی هم به جامعه داشته باشد.
شهرهايي كه در محدوده آيرون رنج واقع شدهاند، زماني پوشيده از درخت بودند ولي چوبفروشان از هر ده درخت جنگلهاي مينهسوتا يكي را قطع كردند و تلفات جبرانناپذيري به آن وارد شد. سپس، معادن شروع به استخراج كردند. آن دور و برها مقدار زيادي سنگ معدن و سنگ فلزات وجود داشت كه بسيار به سطح زمين نزديك بودند، و براي استخراج آنها، معدن به شكل معمولش، لازم و ضروري نبود.
در زمين چالههاي روبازي حفر كرده بودند، بيلهاي بزرگ حريصانه خاك سرد را ميدريدند و حفرههاي كوچك را عميقتر ميكردند. امروزه، بيشتر بخش قديمي هيبينگ در جايي كه مردم به آن "بزرگترين حفرهاي كه تا كنون به دست بشر به وجود آمده" ميگويند، ناپديد شده است. يك منظره غير معمول، چالهاي با سه مايل طول، يك مايل پهنا و تقريباً 500 پا عمق. اين مساحت بيش از 1300 هكتار را ميپوشاند و پيچي كه اين گودال در زمينهاي اطراف ايجاد كرده است حتي شديدتر از پيچ حاصله از حفاريهاي كانال پاناما است. اين حفره عظيم كه زيبايي اين منطقه را نابود كرده است احتمالاً بزرگترين جاذبه توريستي آن هم به حساب ميآيد.
يكي از همكلاسيهاي باب که همان زمانی كه باب از هيبينگ رفت، او هم آنجا را ترك كرد، ميگويد: "اين سوراخ! يه چيزي هم راجع به مردم اونجا به شما ميگه، اينكه كساني هستند كه ميتونند زمين رو ويران كنند و از اون، گودال و پشتههاي خاك و آشغال بسازند و در خونههايي زندگي كنند كه از غبار فلز قرمز شده و نفس كشيدن در اونجا ميتونه شما رو تا سر حد مرگ دچار خفگي كنه، ولي با اين حال باز هم بهش افتخار ميكنند."
و دیگری اضافه می کند: "چيزي كه بايد درباره آيرون رنج بدونيد اينه كه اونجا يه منطقه بسته و موقوفشده بود. اين خيلي گيجكننده ست كه باب از بين يه مشت آدم بيفكر بيرون اومده. اونها دقيقاً همين جوري بودن، بيمغز. همهشون يه نقطهنظر يكسان رو قبول كرده بودن. بچهها قبول ميكردن كه مثل پدر مادراشون فكر كنن و مثل اونها باشن. چيز زيادي هم از شما به عنوان يك انسان انتظار نميرفت، فقط اينكه به قدر كافي زندگي كنيد، خونوادهاي تشكيل بديد و مثل ديگران باشيد."
اكو استار هلستروم، معشوقه دبیرستانی باب، يك دختر بلوند و باريكاندام است كه او هم نتوانست خودش را با آن شرايط وفق بدهد و دائم با گروه موتورسوارهاي قلدري كه اسم خودشون رو «بچه روغنيها» گذاشته بودند اين طرف و آن طرف ميرفت. او به ياد ميآورد: "اون موقع بچهها به هر كسي كه باهاشون فرق داشت و خلاف جهت شنا ميكرد سنگ ميانداختند، و باب يكي از اونها بود كه ساز مخالف ميزد. اون، خودش هم حس ميكرد كه مناسب هيبينگ نيست. يادم ميآد، اون موقعها كه با هم بوديم، بعضي وقتها با ماشين باباش ميرفت مينه پوليس و برميگشت و براي من تعريف ميكرد كه چقدر همه اونجا خوباند. اون ميگفت: ”هر كسي اونجا يه چيز خوبي داره. خيلي با هيبينگ فرق ميكنه. اونها ميفهمند.“ هيبينگ اين جوري بود كه، خب، وقتي من يه دختر كوچولو بودم جاي باحالي بود و بِهِم خوش ميگذشت اما وقتي بزرگ شدم به اين ميمونست كه ماهي خيالت رو توي يه كاسه محصور كنن و محصور كردن ماهي مثل كشتن خيالش بود، فقط به اين خاطر كه يك خياله! هيبينگ اين جوري بود. اگر ميديدند كه با اونها فرق داري تيكه بزرگت، گوشِت بود. باب جلوي اين وضع وايستاد. بيشتر، تو خودش ميريخت، يه جور طغيان دروني و خاموش و تصميم گرفت كه اين وضع رو بشكنه و از اونجا بره."
۱-آذر-۸۷, ۰۴:۵۴ صبح
*سلام. با تشکر ویجه از دوستانی که حوصله کرده اند، خوانده اند و از این نوشته خوششان آمده است و از من حقیر تشکر کرده اند... باید عرض کنم که من خراب این اخلاق فارومی ی شما شدم. تا حالا هیشکَس بابت هیچ چی از من تشکر نکرده بود.
همین که یکی نیامده مرا به سخره بگیرد، قواعد فاروم را به من گوشزد کند، فحش بدهد و در مقام یک فوتبالیست من را مثل یک عدد توپ به خارج از زمین سبز ورزشگاه آزادی پرتاب کند، من خوشحالم. دیگر خودتان حساب کنید چقدر.
پیشاپیش، از بابت "ة" شدن تمام "ه" ها معذورم.
چرا باب دیلن (بخش دوم). باب، مرا دریاب
اكو هم آنچه را که هر كس ديگري هم كه تا كنون با باب برخورد داشته، گفته، می گوید: ما بهش ميگفتيم، پارانويا از نوع باب، يه جور جنون. اون نميخواست كه هيچ كس اصلاً چيزي درباره ش بدونه، حتي قبل از اينكه معروف بشه. اون ميخواست همه چي سربسته و يه راز باقي بمونه.
آغازگر همه چيز موسيقي بود.
موسيقي بود كه كلّه باب زيمرمان را باز كرد، مثل كلّه خيليهاي ديگر كه در پايان سالهاي سركوبشدة دهة 50 رشد ميكردند و بزرگ ميشدند. روزهاي بيروح دوران آيزنهاور و ديوانگي همهگير جو مك كارتي.
اوايل، او به موسيقي مورد پسند و متعارف آن زمان گوش ميداد و با آن ور ميرفت. ساعتها، در تنها مغازه صفحهفروشي خيابان هوارد، كريپاز، وقت ميگذراند و به صفحات مختلف گوش ميداد. گاهي، وقتي كلاس هشتم بود، و هنوز چهارده سالش تمام نشده بود، سر و صداهايي با گيتارش در ميآورد و روشي كه در نواختن به كار ميگرفت او را به طرف هنك ويليامز ميكشيد. او از ويليامز اين طور ياد كرده است، "اولين بُت من". ويليامز از چرخهاي تندرو و پر سر و صداي خط آهن ميخواند و باب در كودكي ساعتها ميايستاد و به تماشاي واگنهاي مملو از سنگِ آهن كه از دهانة معدن خارج ميشد و به بارانداز دولوث ميرفت، مي نشست.
ويليامز يك خواننده و ترانهسراي كانتري ـ بلوز بود كه در 1953، وقتي فقط 29 سال داشت، درگذشت. پس از مرگش موسيقي او تبديل به اثرگذارترين جريان بر تمام گروهها و خوانندههاي راك اند رولي شد كه در نيمههاي دهه 60 به كانتري متمايل شده بودند. باب شروع به نواختن آهنگها و ترانههاي او كرد و سعي می كرد شيوة گيتار زدن و خواندن او را فرا بگیرد. باب بيشتر صفحات موجود هنك ويليامز و هر چيز ديگري كه در كريپاز پيدا ميشد و او ميتوانست آن را بگيرد، ميخريد.
از ويليامز تا آواي موسيقي سياهان (موسيقي بلوز بردههاي مزارع پنبه و برداشت محصول، بلوز شهري، ريتم و بلوز و موسيقي روحاني (كه در حال ايجاد انقلابي در موسيقي مردمي بود))، تنها به اندازة يك گام كوچك، فاصله وجود داشت. اين نوع موسيقي نه در هيبينگ و نه در هيچ اجتماع سفيد ديگري زياد شنيده نميشد. باب ساعتها به گيت ماوث پيج، يك صفحه موسيقي كه در ليتل راك، ايستگاه راديويي آركانزاس تهيه شده بود و در آن ترانههايي از مادي واترز، هاولين ولف، بيبي كينگ و جيمي ريد بود، گوش ميسپرد.
حالا که فرصتش پیش آمده یَکهو دلم خواست چند خطی درباره دلایل برازندگی موسیقی آمریکا بگویم و ماندگاری موسیقی آن سالها. فرض کنید شما باب نوجوان سالهای پنجاه هستید. هاولین ولف می شنوید و مادی واترز. بعد، پانزده بیست سال بعد در کنسرت خداحافظی The Band کنار همان اسطوره ها می ایستید و می خوانید، بر روی یک صحنه. حالا خودتان یک پا اسطوره اید و همه به سر شما قسم می خورند و کلی طرفدار و دنباله رو و مُلهَم دارید. بتهای نوجوانی تان کنار شما ایستاده اند و همینطور شیفتگانتان. سه نسل از غولهای راک اَنرول کنار هم ایستاده اند و می خوانند و امثال Beck هنوز بچه هایی هفشت ساله اند. بعد مثلا Beck بزرگ می شود. شیفته ی این حضور می شود و خودش می شود یک آیکون بسیار بسیار قابل توجه در موسیقی. حالا او می آید همان مادی واترز را کنار رپی (که آن روزهای طلایی مثل خودش بچه بود)، می گذارد و خودش را با دیلن، قاطی ی آن می کند و خب مسلم است که غوغا می کند. سه چاهار جریان موسیقی در کنار هم پیش می روند، به هم می دهند و از هم می گیرند. اسمش را من می گذارم "تبلور انوار". مثل نور که بی خیال از هر در و دروازه ای می گذرد، موسیقی آمریکا(البته منصفانه تر است بگویم موسیقی اینگیلیسی زبان ها که شامل باذوق های بیریتانیایی، جاماییکایی، لیزا اکدال سوئدی، نیک کیو استرالیایی و امثال کزیا جونز* هم بشود) از میان تمام ممکن ها رد می شود و مثل اسفنج همه ی آبها را به خودش می کشد. موسیقی چیزی نیست که پشت درهای بسته ی مکتب خانه های سنتی رشد کند. موسیقی در گذر است که رشد می کند. کنار خیابان ها، در استودیوی دوستان یکرنگ و با همراهی صدای جان لی هوکری که از رادیو پخش می شود. همان جان لی هوکری که سانتانای جوان کنارش ایستاده و گیتار می زند. موسیقی اینطور است که بالنده می شود و رشد می کند. ریشه هایش زیر زمین اند ولی شاخه هایش به ماه رسیده است. مقایسه این چنین جریان رونده و سیالی را با مرداب موسیقی ایران(موسیقی عرب، ترک و کلا شرق کهن و پر افتخار) به خوانندگان فهیم واگذار می کنم. ما با همین موزیک عرب و افغان هم که دم دستمان هستند، تا به حال ترکیب زنده و معقولی از این جماعت دست اندرکار نشنیده ایم. جوانان ایرانی همچنان چشای قشنگت منو جادو کرده و شیطون بلا، شیطون بلایی می خوانند(حتی وقتی سعی می کنند گیتار برقی را مدل جیمی پیج بزنند)، در صورتی که باب دیلن در همان اولین آلبومش و در بیست سالگی از لزوم جنگ ستیزی می خواند و از دنیای مسخره ای که داره از راه میرسه. تفاوت کُلاً در مایه های تفاوت نون متری ی بسته بندی شده با نون سنگک است. آقاجان اصلا این حرفها بی فایده ست. وقتی به اُلدُرُم بُلدُرُم هایم عمل کردم باید اینجا حرف بزنم!**
1955، وقتي كه باب چهارده ساله بود، فيلم "جنگل تخته سياه" به شهر آمد. پدر و مادرها، كشيشها، اعضاي كنگره و مثلاً مغز متفكرها! فيلم را تأسفبار تشخيص دادند براي اينكه آنها مطمئن بودند كه نمايش اين فيلم تنفر شمار وسيعي از نوجوانان را برخواهد انگيخت و سرپيچي و طغيان را ترويج خواهد داد. ولي بزرگترين تأثير جنگل تخته سياه، خشم نوجوانانه آشكاري كه بر پرده نمايش ميداد نبود، بلكه قطعه موسيقياي بود كه در سراسر فيلم تكرار ميشد، ترانة Rock around the clock از بيل هالي، كه شعلة طغيان ديگري را برافروخت. مثل خيليهاي ديگر كه مجذوب كانتري بودند، واكنش باب هم تقريباً انفجاري بود. يكي از همكلاسيهايش به ياد دارد كه ميگفت: هي، موسيقي ما اينه. درست، همينه. و فرياد ميزد: اين براي ما نوشته شده.
اگر راك اندرول يك شروع تاريخي داشته باشد، احتمالاً اين شروع از Rock around the clock بوده است. (شروع غیر تاریخی اش فکر کنم منتسب به فرانک جون زاپا باشد).
اين، اولين ترانه راك بين المللي بود كه براي جواناني كه چيزي هيجانانگيزتر از همراهي با ترانههاي ميچ ميلر(یک چیزی بدتر از روی اوربیسون) ميخواستند به منزلة يك انقلاب بود و آغازگر جرياني كه به مرور منجر به ايجاد نوعي موسيقي غدهوار شد كه ريشه در عقدههاي فرو كوفته داشت، موسيقياي كه از فرط فشار، در آستانة فروپاشي بود و به طرز حقيري، نفساني و هوسران. و همچنين زير ساية تأثيرات موسيقي سياهان، با نوازندگان و خوانندگاني كه هرگز يك بيني پاك كن هم نداشتهاند و حتي يكي از دندانهايشان را هم روكش نكرده بودند. آنها هرگز براي فراگيري موسيقي وارد هنرستان نميشدند بلكه ياد گرفته بودند كه در زير زمينها، گاراژها يا كوچههاي كثيف پايين شهر دور هم جمع شوند.
سياها، خيليهاشون، با بچههايي كه توي كوچه ولو بودند، و براي آنها موسيقي اجرا ميكردند، و اين باب زيمرمان را متحير ميكرد. الويس پريسلي، بيل هالي و بادي هالي، واقعاً او را تسخير كرده بودند و به خصوص ليتل ريچارد، يك خوانندة گاسپل سياهپوست و جوان. بيتلها ترانهها و سبك او را تقليد كردند و همچنين رولينگ استونز. ليتل ريچارد، كسي كه اولين آهنگ منتشرشدة او، Tutti Frutti با يك فرياد شروع می شد و آن فریاد كمكم به يك هياهو تبديل ميگشت. او با شور و هيجاني رامنشده و با صدايي كه به يك فرياد دلخراش ميمانست ميخواند، در حالي كه با يك شيوة آكروباتگونه بر كليدهاي پيانو ميكوبيد، جلوي آن ميايستاد، ميرقصيد و جست و خيز ميكرد. لباسهاي عجيب و غريب ميپوشيد، كاديلاك صورتي سوار ميشد، و موهاي پفآلود بلندش را كه وقت زيادي برايشان صرف ميكرد و هميشه بالاي سرش جمع شده بود، به رخ ميكشيد.
او اولين شامان راك به حساب ميآيد، استادِ آنچه كه نامش را گذاشته بود «لرزوندن و تكون دادن، دس زدن، رخص پا، راك اَنرول». او در اولين دوره راك، 32 ميليون صفحه فروخت. ليتل ريچارد دومين بُت باب شد.
*آقای اورفه، این بشر لقبش اورفه ی سیاه است (نمی دانم کارهایش را شنیده اید یا نه. جزو تکخال های جوان است و موسیقی اش فراز و فرودهای غریبی دارد). اگر شما زودتر از شیش هفت سال پیش لقب اورفه را انتخاب کرده اید و کپی رایت شامل اش می شود، اقدام کنید. حیفه.
**پیام بازرگانی: حالا به هرحال، علاقمندان عزیز، موزیسین ها و کلا علاقمندان، آگاه باشید که بنده در صدد تشکیل یک گروه موسیقی می باشم. چرایی اش را می دانم ولی کُجایی، کِیی و چگونگی اش را نه، شاید سه روز دیگر شاید ده سال دیگر، شاید هم هیچ. البته در هر صورت یک تست خلاقیت قبلش می گیرم و یک شهریه ی مختصری هم برای این که زندگی مان بگذرد، بعدش. به خدا این کارو می کنم آخره ش. گروه موسیقی رو می گم.
درخواست: یه سایت خوب برای دانلود و اینها کجاست؟ من که خودم اِم پیتریشو دارم ولی می خواستم این توتی فوروتی لیتل ریچارد و چند تا Beck و کزیا جونز اینجا بگذارم ولی لینکی برای دانلودشان پیدا نکردم. خیلی سخته.
همین که یکی نیامده مرا به سخره بگیرد، قواعد فاروم را به من گوشزد کند، فحش بدهد و در مقام یک فوتبالیست من را مثل یک عدد توپ به خارج از زمین سبز ورزشگاه آزادی پرتاب کند، من خوشحالم. دیگر خودتان حساب کنید چقدر.
پیشاپیش، از بابت "ة" شدن تمام "ه" ها معذورم.
چرا باب دیلن (بخش دوم). باب، مرا دریاب
اكو هم آنچه را که هر كس ديگري هم كه تا كنون با باب برخورد داشته، گفته، می گوید: ما بهش ميگفتيم، پارانويا از نوع باب، يه جور جنون. اون نميخواست كه هيچ كس اصلاً چيزي درباره ش بدونه، حتي قبل از اينكه معروف بشه. اون ميخواست همه چي سربسته و يه راز باقي بمونه.
آغازگر همه چيز موسيقي بود.
موسيقي بود كه كلّه باب زيمرمان را باز كرد، مثل كلّه خيليهاي ديگر كه در پايان سالهاي سركوبشدة دهة 50 رشد ميكردند و بزرگ ميشدند. روزهاي بيروح دوران آيزنهاور و ديوانگي همهگير جو مك كارتي.
اوايل، او به موسيقي مورد پسند و متعارف آن زمان گوش ميداد و با آن ور ميرفت. ساعتها، در تنها مغازه صفحهفروشي خيابان هوارد، كريپاز، وقت ميگذراند و به صفحات مختلف گوش ميداد. گاهي، وقتي كلاس هشتم بود، و هنوز چهارده سالش تمام نشده بود، سر و صداهايي با گيتارش در ميآورد و روشي كه در نواختن به كار ميگرفت او را به طرف هنك ويليامز ميكشيد. او از ويليامز اين طور ياد كرده است، "اولين بُت من". ويليامز از چرخهاي تندرو و پر سر و صداي خط آهن ميخواند و باب در كودكي ساعتها ميايستاد و به تماشاي واگنهاي مملو از سنگِ آهن كه از دهانة معدن خارج ميشد و به بارانداز دولوث ميرفت، مي نشست.
ويليامز يك خواننده و ترانهسراي كانتري ـ بلوز بود كه در 1953، وقتي فقط 29 سال داشت، درگذشت. پس از مرگش موسيقي او تبديل به اثرگذارترين جريان بر تمام گروهها و خوانندههاي راك اند رولي شد كه در نيمههاي دهه 60 به كانتري متمايل شده بودند. باب شروع به نواختن آهنگها و ترانههاي او كرد و سعي می كرد شيوة گيتار زدن و خواندن او را فرا بگیرد. باب بيشتر صفحات موجود هنك ويليامز و هر چيز ديگري كه در كريپاز پيدا ميشد و او ميتوانست آن را بگيرد، ميخريد.
از ويليامز تا آواي موسيقي سياهان (موسيقي بلوز بردههاي مزارع پنبه و برداشت محصول، بلوز شهري، ريتم و بلوز و موسيقي روحاني (كه در حال ايجاد انقلابي در موسيقي مردمي بود))، تنها به اندازة يك گام كوچك، فاصله وجود داشت. اين نوع موسيقي نه در هيبينگ و نه در هيچ اجتماع سفيد ديگري زياد شنيده نميشد. باب ساعتها به گيت ماوث پيج، يك صفحه موسيقي كه در ليتل راك، ايستگاه راديويي آركانزاس تهيه شده بود و در آن ترانههايي از مادي واترز، هاولين ولف، بيبي كينگ و جيمي ريد بود، گوش ميسپرد.
حالا که فرصتش پیش آمده یَکهو دلم خواست چند خطی درباره دلایل برازندگی موسیقی آمریکا بگویم و ماندگاری موسیقی آن سالها. فرض کنید شما باب نوجوان سالهای پنجاه هستید. هاولین ولف می شنوید و مادی واترز. بعد، پانزده بیست سال بعد در کنسرت خداحافظی The Band کنار همان اسطوره ها می ایستید و می خوانید، بر روی یک صحنه. حالا خودتان یک پا اسطوره اید و همه به سر شما قسم می خورند و کلی طرفدار و دنباله رو و مُلهَم دارید. بتهای نوجوانی تان کنار شما ایستاده اند و همینطور شیفتگانتان. سه نسل از غولهای راک اَنرول کنار هم ایستاده اند و می خوانند و امثال Beck هنوز بچه هایی هفشت ساله اند. بعد مثلا Beck بزرگ می شود. شیفته ی این حضور می شود و خودش می شود یک آیکون بسیار بسیار قابل توجه در موسیقی. حالا او می آید همان مادی واترز را کنار رپی (که آن روزهای طلایی مثل خودش بچه بود)، می گذارد و خودش را با دیلن، قاطی ی آن می کند و خب مسلم است که غوغا می کند. سه چاهار جریان موسیقی در کنار هم پیش می روند، به هم می دهند و از هم می گیرند. اسمش را من می گذارم "تبلور انوار". مثل نور که بی خیال از هر در و دروازه ای می گذرد، موسیقی آمریکا(البته منصفانه تر است بگویم موسیقی اینگیلیسی زبان ها که شامل باذوق های بیریتانیایی، جاماییکایی، لیزا اکدال سوئدی، نیک کیو استرالیایی و امثال کزیا جونز* هم بشود) از میان تمام ممکن ها رد می شود و مثل اسفنج همه ی آبها را به خودش می کشد. موسیقی چیزی نیست که پشت درهای بسته ی مکتب خانه های سنتی رشد کند. موسیقی در گذر است که رشد می کند. کنار خیابان ها، در استودیوی دوستان یکرنگ و با همراهی صدای جان لی هوکری که از رادیو پخش می شود. همان جان لی هوکری که سانتانای جوان کنارش ایستاده و گیتار می زند. موسیقی اینطور است که بالنده می شود و رشد می کند. ریشه هایش زیر زمین اند ولی شاخه هایش به ماه رسیده است. مقایسه این چنین جریان رونده و سیالی را با مرداب موسیقی ایران(موسیقی عرب، ترک و کلا شرق کهن و پر افتخار) به خوانندگان فهیم واگذار می کنم. ما با همین موزیک عرب و افغان هم که دم دستمان هستند، تا به حال ترکیب زنده و معقولی از این جماعت دست اندرکار نشنیده ایم. جوانان ایرانی همچنان چشای قشنگت منو جادو کرده و شیطون بلا، شیطون بلایی می خوانند(حتی وقتی سعی می کنند گیتار برقی را مدل جیمی پیج بزنند)، در صورتی که باب دیلن در همان اولین آلبومش و در بیست سالگی از لزوم جنگ ستیزی می خواند و از دنیای مسخره ای که داره از راه میرسه. تفاوت کُلاً در مایه های تفاوت نون متری ی بسته بندی شده با نون سنگک است. آقاجان اصلا این حرفها بی فایده ست. وقتی به اُلدُرُم بُلدُرُم هایم عمل کردم باید اینجا حرف بزنم!**
1955، وقتي كه باب چهارده ساله بود، فيلم "جنگل تخته سياه" به شهر آمد. پدر و مادرها، كشيشها، اعضاي كنگره و مثلاً مغز متفكرها! فيلم را تأسفبار تشخيص دادند براي اينكه آنها مطمئن بودند كه نمايش اين فيلم تنفر شمار وسيعي از نوجوانان را برخواهد انگيخت و سرپيچي و طغيان را ترويج خواهد داد. ولي بزرگترين تأثير جنگل تخته سياه، خشم نوجوانانه آشكاري كه بر پرده نمايش ميداد نبود، بلكه قطعه موسيقياي بود كه در سراسر فيلم تكرار ميشد، ترانة Rock around the clock از بيل هالي، كه شعلة طغيان ديگري را برافروخت. مثل خيليهاي ديگر كه مجذوب كانتري بودند، واكنش باب هم تقريباً انفجاري بود. يكي از همكلاسيهايش به ياد دارد كه ميگفت: هي، موسيقي ما اينه. درست، همينه. و فرياد ميزد: اين براي ما نوشته شده.
اگر راك اندرول يك شروع تاريخي داشته باشد، احتمالاً اين شروع از Rock around the clock بوده است. (شروع غیر تاریخی اش فکر کنم منتسب به فرانک جون زاپا باشد).
اين، اولين ترانه راك بين المللي بود كه براي جواناني كه چيزي هيجانانگيزتر از همراهي با ترانههاي ميچ ميلر(یک چیزی بدتر از روی اوربیسون) ميخواستند به منزلة يك انقلاب بود و آغازگر جرياني كه به مرور منجر به ايجاد نوعي موسيقي غدهوار شد كه ريشه در عقدههاي فرو كوفته داشت، موسيقياي كه از فرط فشار، در آستانة فروپاشي بود و به طرز حقيري، نفساني و هوسران. و همچنين زير ساية تأثيرات موسيقي سياهان، با نوازندگان و خوانندگاني كه هرگز يك بيني پاك كن هم نداشتهاند و حتي يكي از دندانهايشان را هم روكش نكرده بودند. آنها هرگز براي فراگيري موسيقي وارد هنرستان نميشدند بلكه ياد گرفته بودند كه در زير زمينها، گاراژها يا كوچههاي كثيف پايين شهر دور هم جمع شوند.
سياها، خيليهاشون، با بچههايي كه توي كوچه ولو بودند، و براي آنها موسيقي اجرا ميكردند، و اين باب زيمرمان را متحير ميكرد. الويس پريسلي، بيل هالي و بادي هالي، واقعاً او را تسخير كرده بودند و به خصوص ليتل ريچارد، يك خوانندة گاسپل سياهپوست و جوان. بيتلها ترانهها و سبك او را تقليد كردند و همچنين رولينگ استونز. ليتل ريچارد، كسي كه اولين آهنگ منتشرشدة او، Tutti Frutti با يك فرياد شروع می شد و آن فریاد كمكم به يك هياهو تبديل ميگشت. او با شور و هيجاني رامنشده و با صدايي كه به يك فرياد دلخراش ميمانست ميخواند، در حالي كه با يك شيوة آكروباتگونه بر كليدهاي پيانو ميكوبيد، جلوي آن ميايستاد، ميرقصيد و جست و خيز ميكرد. لباسهاي عجيب و غريب ميپوشيد، كاديلاك صورتي سوار ميشد، و موهاي پفآلود بلندش را كه وقت زيادي برايشان صرف ميكرد و هميشه بالاي سرش جمع شده بود، به رخ ميكشيد.
او اولين شامان راك به حساب ميآيد، استادِ آنچه كه نامش را گذاشته بود «لرزوندن و تكون دادن، دس زدن، رخص پا، راك اَنرول». او در اولين دوره راك، 32 ميليون صفحه فروخت. ليتل ريچارد دومين بُت باب شد.
*آقای اورفه، این بشر لقبش اورفه ی سیاه است (نمی دانم کارهایش را شنیده اید یا نه. جزو تکخال های جوان است و موسیقی اش فراز و فرودهای غریبی دارد). اگر شما زودتر از شیش هفت سال پیش لقب اورفه را انتخاب کرده اید و کپی رایت شامل اش می شود، اقدام کنید. حیفه.

**پیام بازرگانی: حالا به هرحال، علاقمندان عزیز، موزیسین ها و کلا علاقمندان، آگاه باشید که بنده در صدد تشکیل یک گروه موسیقی می باشم. چرایی اش را می دانم ولی کُجایی، کِیی و چگونگی اش را نه، شاید سه روز دیگر شاید ده سال دیگر، شاید هم هیچ. البته در هر صورت یک تست خلاقیت قبلش می گیرم و یک شهریه ی مختصری هم برای این که زندگی مان بگذرد، بعدش. به خدا این کارو می کنم آخره ش. گروه موسیقی رو می گم.
درخواست: یه سایت خوب برای دانلود و اینها کجاست؟ من که خودم اِم پیتریشو دارم ولی می خواستم این توتی فوروتی لیتل ریچارد و چند تا Beck و کزیا جونز اینجا بگذارم ولی لینکی برای دانلودشان پیدا نکردم. خیلی سخته.
۱-آذر-۸۷, ۱۲:۱۱ عصر
(۱-آذر-۸۷ ۰۴:۵۴ صبح)Shirin نوشته : [ -> ]...و به خصوص ليتل ريچارد، يك خوانندة گاسپل سياهپوست و جوان. بيتلها ترانهها و سبك او را تقليد كردند و همچنين رولينگ استونز. ليتل ريچارد، كسي كه اولين آهنگ منتشرشدة او، Tutti Frutti با يك فرياد شروع می شد و آن فریاد كمكم به يك هياهو تبديل ميگشت. او با شور و هيجاني رامنشده و با صدايي كه به يك فرياد دلخراش ميمانست ميخواند، در حالي كه با يك شيوة آكروباتگونه بر كليدهاي پيانو ميكوبيد، جلوي آن ميايستاد، ميرقصيد و جست و خيز ميكرد. لباسهاي عجيب و غريب ميپوشيد، كاديلاك صورتي سوار ميشد، و موهاي پفآلود بلندش را كه وقت زيادي برايشان صرف ميكرد و هميشه بالاي سرش جمع شده بود، به رخ ميكشيد.
او اولين شامان راك به حساب ميآيد، استادِ آنچه كه نامش را گذاشته بود «لرزوندن و تكون دادن، دس زدن، رخص پا، راك اَنرول». او در اولين دوره راك، 32 ميليون صفحه فروخت. ليتل ريچارد دومين بُت باب شد.[/color]
درخواست: یه سایت خوب برای دانلود و اینها کجاست؟ من که خودم اِم پیتریشو دارم ولی می خواستم این توتی فوروتی لیتل ریچارد و چند تا Beck و کزیا جونز اینجا بگذارم ولی لینکی برای دانلودشان پیدا نکردم. خیلی سخته.
Tutti Frutti را گم کردم ! اما چند تا از آهنگ های مورد علاقه خودم از Little Richard را آپلود کردم ؛
Good golly miss molly

۱-آذر-۸۷, ۰۳:۳۸ عصر
متشکرم نیما. متاسفانه اینترنت پرسرعت ندارم وگرنه آپلود راه خوبی ست. چه انتخاب خوبی هم کردید، این "گود گالی میس مالی" معرکه ست. از انرژی ِ صدا و خواندن لیتل ریچارد آدم لبریز می شود. واقعا یک وقتهایی به خاطر همین از خود بیخود شدن، از پلی کردن آهنگهایش صرف نظر کرده ام.
امیدوارم دوستانی که اینجا را می خوانند یک آشنایی نسبی با این عزیزان هنرمند داشته باشند و همچنین سعی کنند دنبال کارهایشان بروند، چون کلا گشتن و پیدا کردن آلبومهایشان به منظور خرید، هم سریع تر است و هم بیشتر مواقع، ارزان تر.
*من کلی ذوق کردم که بالاخره از رهگذر به تازه وارد ارتقای مقام داده شدم و این ستاره بر روی سینه ام الصاق شد! های هیتلر...
همانطور که حدس زدید حالا وقت استفاده از این آیکُن بامزهه ست....
امیدوارم دوستانی که اینجا را می خوانند یک آشنایی نسبی با این عزیزان هنرمند داشته باشند و همچنین سعی کنند دنبال کارهایشان بروند، چون کلا گشتن و پیدا کردن آلبومهایشان به منظور خرید، هم سریع تر است و هم بیشتر مواقع، ارزان تر.
*من کلی ذوق کردم که بالاخره از رهگذر به تازه وارد ارتقای مقام داده شدم و این ستاره بر روی سینه ام الصاق شد! های هیتلر...
همانطور که حدس زدید حالا وقت استفاده از این آیکُن بامزهه ست....

۵-آذر-۸۷, ۰۴:۰۶ صبح
قبل از این که دیگران سوتی من را بگیرند بگویم که با این که خودم هی داد اوریجینالیته می زنم و خداوکیلی سر حرفم هم هستم ولی حیف است این فصل از کتاب خوب آنتونی اسکادوتو را کامل نکنم. این فصل همین جا تمام می شود. البته بعضی بخش هایش را حذف کردم که مختصر بشود ولی گویا باز هم نشده! اما شاید بعدها تک و توک از آن حذف شده ها اشاره ای بیاورم. فعلا اصرار داشتم این فصل بیشتر از این کش نیاید. آشنایی با کودکی و نوجوانی دیلن، هم جذاب است و هم به شناخت آدم کمک می کند ولی من خودم می خواهم بعد از این، روی آلبوم ها و شان نزول ترانه ها فوکوس کنم. به جان خودم... 
*همچنان بابت "ة" ها که صرفِ بودنشان، ممکن است به آریایی ها بربخورد، عذر خواهانم. من نمیدونم چرا "ه" هام گاهی اینجوری میشند. در هر صورت هر زخمی که بابت اینها به روح پارسی شما عزیزان آریایی وارد بشود، بدانید که عمدی در کار نبوده است. من خودم هم طرفدار پرشین گلفم.
*البته من قصد ندارم تا پایان از دیلن بگویم. دهه شصت اینقدر پربار است که نگو. ولی خب دیلن شاخص تر است. جوانی ست که اصلا دهه شصت کارش را شروع کرد. به هرحال در ادامه از ولوت آندرگراند، بی بی کینگ، جان لی هوکر(که خیلی چاکرشم) و چندین و چند فاجعه ساز دیگر نیز سخن به میان خواهد آمد.
چرا باب دیلن(بخش سوم). بابا باب، تو دیگه کی یَستی؟
كوارتت غير رسمي كلاس دهمي(باب، چاک نارا، لاری فابرو و ماریناک) پس از اينكه باب به بخش شنيداري كالج كاپرز دعوت شد نوازندگي گروهي را بيشتر جدي گرفت. كالج كاپرز ميخواست يك مسابقه كشف استعداد در موسيقي و رقص برگزار كند كه دانشآموزانِ كالجِ سال سوميهاي هيبينگ آن را تدارك ديده بودند. نارا ميگويد: "اون سال، شركتكنندههاي مسابقه خيلي سطح پايين بودند يا اينكه انگار، مسئولان برگزاري اصلاً به ذهنشون خطور نكرده بود كه از بچههاي دبيرستاني دعوت كنند. بعضيهاشون از سبك خوندن وحشي و عجيب باب چيزهايي شنيده بودند براي همين ازش دعوت كردن. اون موقع بود كه ما واقعاً و جدي شروع به كار كرديم".
آنها دو هفته، بعد از مدرسه تمرين ميكردند. باب به سبك ملوديهاي ليتل ريچارد بر روي پيانو ميكوبيد و ترانة True fine Mama و چند تايي از كارهاي ديگر او را فرياد ميزد. باب افرادش را هدايت ميكرد و به آنها ميگفت كه چه ميخواهد بشنود و اينكه چگونه او را همراهي كنند و براي رسيدن به خواستة او گهگاهي يكي از صفحات ليتل ريچارد را ميگذاشتند و مينواختند. فابرو با گيتار آمپلي فايد، ماريناك با كنترباس و نارا با درامي كه با بند از گردن آويزان ميشد باب را همراهي ميكردند.
فابرو ميگويد: "باب واقعاً رهبر خوبي بود. او يك هدف كامل و دقيق داشت و از ما ميخواست كه اون رو انجام بديم. ما يك كم تو پسزمينه دودا دوها ميكرديم و در غير اين صورت خود اون به تنهايي آواز ميخوند. ما با اون همراهي ميكرديم. موضوع اين نبود كه سعي كنيم يه گروه باشيم، اين بود كه باب شخصيتاً خيلي خوب بود. اون ليتل ريچارد بود به علاوه ريتم در پسزمينه. ليتل ريچارد محض".
باب ديلن، چند سال بعد در يك مصاحبه با خبرنگار كلمبيا ركوردز وقتی دارد سعي ميكند جزئياتي را براي تبليغ اثر منتشرشدة خود ارائه دهد یادی هم از گذشته می کند: "من خيلي خوب پيانو ميزدم، خيلي خوب. به سبك ليتل ريچارد، كه فقط هم من اون جوري ميزدم، ميدونيد، يه گام بالاتر.... صفحات اون آهنگهاي فوقالعادهاي داشتن، ولي ميتونستند بهتر از اون هم باشند. اشتباه او اين بود كه خيلي پايين ميزد. اگر بالا ميزد همه چي جبران ميشد. ليتل ريچارد... اون يه چيز ديگه بود".
آن موقع ديگر، باب داشت رؤياهايش را به واقعيت نزديك ميكرد. اينكه يك ستارة راك اندرول بشود.
نارا ميگويد: "از تمام بر و بچههايي كه اون موقع ميزدن باب تنها كسي بود كه يه هدف مشخصي تو ذهنش داشت، اينكه ميخواست وارد كاروبار سرگرميسازي بشه و واقعاً هم ميخواست. و داشت اين كار رو ميكرد. اون راجع به جمع كردن يه گروه و اينكه ميخواد با صفحات ضبطشدهاش يه جايي بره حرف ميزد. اين مسيري بود كه اون ميخواست پيگيري كنه. ما همه عقب نشستيم، خب، من يكي كه به خودم گفتم، ”خدايا، من مطمئناً نميخوام عضو يه گروه باشم، من اينكاره نيستم“ ولي باب اينكاره بود، همون كلاس دهم هم كه بود اينكاره بود".
هر كس كه او را در سالهاي دبيرستان به خوبي ميشناخت، حتي دختري كه باب فكر ميكرد صميميترين دوست اوست، باب زيمرمان را به عنوان آدمي ميشناختند كه تقريباً عقدة روحي دارد. او به يك معتاد ميمانست و فوريت و نيازش اين بود كه جايي براي خودش در موسيقي مورد پسند مردم دست و پا كند و احساس و فكر خود را از اين طريق بيان كند.
اما هيبينگ خيلي پذيرا نبود؛ برنامة كالج كاپرز هر چه بود، كمتر از يك پيروزي بود. نارا ميگويد: "در واقع اونها عملاً به ما روي صحنه خنديدند. هيچ كس نميتونست اين قضيه رو بپذيره كه باب داشت مثل ليتل ريچارد ميخوند و جيغ ميزد. وقتي اون اوج گرفت يه چند نفري دست زدند ولي بيشتر از روي ادب و اينكه لطفي كرده باشن، نه اينكه واقعاً يك واكنش مثبت باشه. واكنشها حقيقتاً و به طور كامل منفي بود".
واحد شنيداري كالج توسط اعضاي انجمن دانشآموزي اداره ميشد به اضافة يك رايزن از طرف استادان كه حضور خودشان را از اين طريق تحميل كرده بودند تا اعضاي انجمن را مطمئن كنند كه نميگذارند آنها سرشان را از دست بدهند! بيشترِ آنها متفقالقول بودند كه اين گروه نميتوانست برنامه اجرا كند: "شما اصلاً انتخاب مناسبي نبوديد". ولي دو نفر از اعضاي انجمن دانشآموزي اعتراض كردند. آنها دليل ميآوردند كه: "ما ميتونيم از اونها تو يه اجراي غافلگيركنندة حسابي استفاده كنيم". اعضا رأي منفي دادند و غافلگيري هرگز اتفاق نيفتاد.
باب چند هفته بعد در فستيوالِ كشف استعدادهاي جوانِ مجمع پيشاهنگان دبيرستان، اجراي ليتل ريچاردياش را روي صحنه برد. دو اجرا بود، يكي براي دانشآموزان در ساعات مدرسه، شبيه آخرين تمرين اصلي پيش از اجرا و دومي يك نمايش عصرانه براي والدين كه دوست داشتند بدانند مدرسه با دلارهايي كه بابت شهريه از آنها ميگيرد چه كار ميكند. در واقع براي مچگيري آمده بودند.
فابرو به خاطر ميآورد كه: "همه شوكه شده بودند". در هر دو اجرا، حتي اولي كه فقط دانشآموزان حضور داشتند. فابرو واكنش مخاطبان را اين گونه به ياد دارد كه: "اونها فكر ميكردن داريم ادا درميآريم. هرگز قبلاً چيزي مثل اين نشنيده بودن. در واقع، حتي براي ما كه پشت سرِ باب ساز ميزديم، اون جور اجرا، بيشر از هر چيزي فقط كلي سر و صدا بود. حتي فهمش براي ما هم خيلي سخت بود كه يكي پيانو رو اين قدر بلند بزنه".
هر چند، نتيجه باب را اندوهگين نكرد. پسرهاي گروهش، اين احساس را داشتند كه او دقيقاً ميداند كه چه كار ميكند حتي اگر هيچ كسِ ديگر در هيبينگ نفهمد. اين اصلاً براي او مهم نبود. مينه پوليس، در فاصلة بيش از دويست مايل به طرف جنوب، مكاني رؤيايي براي پسر هيبينگ بود كسي كه ميخواست همه چيز را در هم بشكند. آنجا يك جوّ دانشگاهي خوب وجود داشت. دينكي تاوْنَش، كه شبيه به گرينويچ ويلجِ نيويورك بود، در نزديكي دانشگاه مينه سوتا قرار داشت و پر از قهوهخانههايي بود كه جوانان ميتوانستند از جا بر خيزند و گيتار بزنند و ترانههاي فولك را يك امتحاني بكنند. جاهايي بود كه در آنجا جزي نواخته ميشد كه در آستانة ورود به راك اند رول بود. ميعادگاههايي براي دوستداران جَز كه ميشد در آنجا با سياهپوستاني ملاقات كرد كه واقعاً موسيقي سياهان را ميشناختند و ميتوانستند دانستههايشان را با سرعتي باورنكردني با شما در ميان بگذارند. بچههاي دانشگاه در اتاقهاي شخصيشان زندگي ميكردند و ظاهراً لااقل نسبت به هيبينگ، در روابط خود آزادي بيشتري داشتند و از نظر عقلاني هم بالاتر بودند. همچنين چپيهاي تازهنفس جلسات خود را در فضاي باز دانشگاه و در مقابل مردم برگزار ميكردند.
نارا به ياد دارد كه در مارس 1957 با باب به مينه پوليس رفتند. آنها سوار اتوبوسي شده بودند تا در مسابقات قهرماني بسكتبال ايالتي حاضر باشند ولي در عوض بيشتر بعد از ظهر شنبه را صرف چرخيدن در صفحهفروشيها كردند، به دنبال صفحات ريتم و بلوز جديد. نارا تحت تأثير باب قرار گرفت: "من هنوز در شگفت بودم كه اون چگونه يه همچين دانش و اطلاعاتي از موسيقي داشت در حالي كه من اون موقع هنوز نميتونستم خودِ موسيقي رو تعبير كنم".
او از جهت ديگري هم متأثر از او بود: "باب اونجا چند تا دوست سياهپوست هم داشت، يك درامر و دوتاي ديگه كه با هم براي خودشون گروه تشكيل داده بودند".
باب، حالا ديگر زمان زيادي را در مينه پوليس ميگذراند. اوايل با اتوبوس به آنجا ميرفت و بعدها با موتور سيكلت يا ماشين خانوادگي.
پس از اينكه ديلن شهرت افسانهاي به هم زد و ارباب رسانهها شد، سرانجام به زبان آورد كه چيزهاي زيادي از نوازندگان و موزيسينهاي سياه آموخته است، همان زمانهايي كه از خانه فرار ميكرد.
البته اين قضيه ارتباطي با ملاقاتهاي بعدي او با موزيسينهاي سياهپوست در مينه پوليس و آنچه كه دربارة آنها گفته است ندارد. اين ملاقاتهاي نامبرده وقتي انجام ميگرفتند كه او با اجازة خانواده، شنبهها و با ماشين به مينه پوليس ميرفت.

*همچنان بابت "ة" ها که صرفِ بودنشان، ممکن است به آریایی ها بربخورد، عذر خواهانم. من نمیدونم چرا "ه" هام گاهی اینجوری میشند. در هر صورت هر زخمی که بابت اینها به روح پارسی شما عزیزان آریایی وارد بشود، بدانید که عمدی در کار نبوده است. من خودم هم طرفدار پرشین گلفم.

*البته من قصد ندارم تا پایان از دیلن بگویم. دهه شصت اینقدر پربار است که نگو. ولی خب دیلن شاخص تر است. جوانی ست که اصلا دهه شصت کارش را شروع کرد. به هرحال در ادامه از ولوت آندرگراند، بی بی کینگ، جان لی هوکر(که خیلی چاکرشم) و چندین و چند فاجعه ساز دیگر نیز سخن به میان خواهد آمد.
چرا باب دیلن(بخش سوم). بابا باب، تو دیگه کی یَستی؟
كوارتت غير رسمي كلاس دهمي(باب، چاک نارا، لاری فابرو و ماریناک) پس از اينكه باب به بخش شنيداري كالج كاپرز دعوت شد نوازندگي گروهي را بيشتر جدي گرفت. كالج كاپرز ميخواست يك مسابقه كشف استعداد در موسيقي و رقص برگزار كند كه دانشآموزانِ كالجِ سال سوميهاي هيبينگ آن را تدارك ديده بودند. نارا ميگويد: "اون سال، شركتكنندههاي مسابقه خيلي سطح پايين بودند يا اينكه انگار، مسئولان برگزاري اصلاً به ذهنشون خطور نكرده بود كه از بچههاي دبيرستاني دعوت كنند. بعضيهاشون از سبك خوندن وحشي و عجيب باب چيزهايي شنيده بودند براي همين ازش دعوت كردن. اون موقع بود كه ما واقعاً و جدي شروع به كار كرديم".
آنها دو هفته، بعد از مدرسه تمرين ميكردند. باب به سبك ملوديهاي ليتل ريچارد بر روي پيانو ميكوبيد و ترانة True fine Mama و چند تايي از كارهاي ديگر او را فرياد ميزد. باب افرادش را هدايت ميكرد و به آنها ميگفت كه چه ميخواهد بشنود و اينكه چگونه او را همراهي كنند و براي رسيدن به خواستة او گهگاهي يكي از صفحات ليتل ريچارد را ميگذاشتند و مينواختند. فابرو با گيتار آمپلي فايد، ماريناك با كنترباس و نارا با درامي كه با بند از گردن آويزان ميشد باب را همراهي ميكردند.
فابرو ميگويد: "باب واقعاً رهبر خوبي بود. او يك هدف كامل و دقيق داشت و از ما ميخواست كه اون رو انجام بديم. ما يك كم تو پسزمينه دودا دوها ميكرديم و در غير اين صورت خود اون به تنهايي آواز ميخوند. ما با اون همراهي ميكرديم. موضوع اين نبود كه سعي كنيم يه گروه باشيم، اين بود كه باب شخصيتاً خيلي خوب بود. اون ليتل ريچارد بود به علاوه ريتم در پسزمينه. ليتل ريچارد محض".
باب ديلن، چند سال بعد در يك مصاحبه با خبرنگار كلمبيا ركوردز وقتی دارد سعي ميكند جزئياتي را براي تبليغ اثر منتشرشدة خود ارائه دهد یادی هم از گذشته می کند: "من خيلي خوب پيانو ميزدم، خيلي خوب. به سبك ليتل ريچارد، كه فقط هم من اون جوري ميزدم، ميدونيد، يه گام بالاتر.... صفحات اون آهنگهاي فوقالعادهاي داشتن، ولي ميتونستند بهتر از اون هم باشند. اشتباه او اين بود كه خيلي پايين ميزد. اگر بالا ميزد همه چي جبران ميشد. ليتل ريچارد... اون يه چيز ديگه بود".
آن موقع ديگر، باب داشت رؤياهايش را به واقعيت نزديك ميكرد. اينكه يك ستارة راك اندرول بشود.
نارا ميگويد: "از تمام بر و بچههايي كه اون موقع ميزدن باب تنها كسي بود كه يه هدف مشخصي تو ذهنش داشت، اينكه ميخواست وارد كاروبار سرگرميسازي بشه و واقعاً هم ميخواست. و داشت اين كار رو ميكرد. اون راجع به جمع كردن يه گروه و اينكه ميخواد با صفحات ضبطشدهاش يه جايي بره حرف ميزد. اين مسيري بود كه اون ميخواست پيگيري كنه. ما همه عقب نشستيم، خب، من يكي كه به خودم گفتم، ”خدايا، من مطمئناً نميخوام عضو يه گروه باشم، من اينكاره نيستم“ ولي باب اينكاره بود، همون كلاس دهم هم كه بود اينكاره بود".
هر كس كه او را در سالهاي دبيرستان به خوبي ميشناخت، حتي دختري كه باب فكر ميكرد صميميترين دوست اوست، باب زيمرمان را به عنوان آدمي ميشناختند كه تقريباً عقدة روحي دارد. او به يك معتاد ميمانست و فوريت و نيازش اين بود كه جايي براي خودش در موسيقي مورد پسند مردم دست و پا كند و احساس و فكر خود را از اين طريق بيان كند.
اما هيبينگ خيلي پذيرا نبود؛ برنامة كالج كاپرز هر چه بود، كمتر از يك پيروزي بود. نارا ميگويد: "در واقع اونها عملاً به ما روي صحنه خنديدند. هيچ كس نميتونست اين قضيه رو بپذيره كه باب داشت مثل ليتل ريچارد ميخوند و جيغ ميزد. وقتي اون اوج گرفت يه چند نفري دست زدند ولي بيشتر از روي ادب و اينكه لطفي كرده باشن، نه اينكه واقعاً يك واكنش مثبت باشه. واكنشها حقيقتاً و به طور كامل منفي بود".
واحد شنيداري كالج توسط اعضاي انجمن دانشآموزي اداره ميشد به اضافة يك رايزن از طرف استادان كه حضور خودشان را از اين طريق تحميل كرده بودند تا اعضاي انجمن را مطمئن كنند كه نميگذارند آنها سرشان را از دست بدهند! بيشترِ آنها متفقالقول بودند كه اين گروه نميتوانست برنامه اجرا كند: "شما اصلاً انتخاب مناسبي نبوديد". ولي دو نفر از اعضاي انجمن دانشآموزي اعتراض كردند. آنها دليل ميآوردند كه: "ما ميتونيم از اونها تو يه اجراي غافلگيركنندة حسابي استفاده كنيم". اعضا رأي منفي دادند و غافلگيري هرگز اتفاق نيفتاد.
باب چند هفته بعد در فستيوالِ كشف استعدادهاي جوانِ مجمع پيشاهنگان دبيرستان، اجراي ليتل ريچاردياش را روي صحنه برد. دو اجرا بود، يكي براي دانشآموزان در ساعات مدرسه، شبيه آخرين تمرين اصلي پيش از اجرا و دومي يك نمايش عصرانه براي والدين كه دوست داشتند بدانند مدرسه با دلارهايي كه بابت شهريه از آنها ميگيرد چه كار ميكند. در واقع براي مچگيري آمده بودند.
فابرو به خاطر ميآورد كه: "همه شوكه شده بودند". در هر دو اجرا، حتي اولي كه فقط دانشآموزان حضور داشتند. فابرو واكنش مخاطبان را اين گونه به ياد دارد كه: "اونها فكر ميكردن داريم ادا درميآريم. هرگز قبلاً چيزي مثل اين نشنيده بودن. در واقع، حتي براي ما كه پشت سرِ باب ساز ميزديم، اون جور اجرا، بيشر از هر چيزي فقط كلي سر و صدا بود. حتي فهمش براي ما هم خيلي سخت بود كه يكي پيانو رو اين قدر بلند بزنه".
هر چند، نتيجه باب را اندوهگين نكرد. پسرهاي گروهش، اين احساس را داشتند كه او دقيقاً ميداند كه چه كار ميكند حتي اگر هيچ كسِ ديگر در هيبينگ نفهمد. اين اصلاً براي او مهم نبود. مينه پوليس، در فاصلة بيش از دويست مايل به طرف جنوب، مكاني رؤيايي براي پسر هيبينگ بود كسي كه ميخواست همه چيز را در هم بشكند. آنجا يك جوّ دانشگاهي خوب وجود داشت. دينكي تاوْنَش، كه شبيه به گرينويچ ويلجِ نيويورك بود، در نزديكي دانشگاه مينه سوتا قرار داشت و پر از قهوهخانههايي بود كه جوانان ميتوانستند از جا بر خيزند و گيتار بزنند و ترانههاي فولك را يك امتحاني بكنند. جاهايي بود كه در آنجا جزي نواخته ميشد كه در آستانة ورود به راك اند رول بود. ميعادگاههايي براي دوستداران جَز كه ميشد در آنجا با سياهپوستاني ملاقات كرد كه واقعاً موسيقي سياهان را ميشناختند و ميتوانستند دانستههايشان را با سرعتي باورنكردني با شما در ميان بگذارند. بچههاي دانشگاه در اتاقهاي شخصيشان زندگي ميكردند و ظاهراً لااقل نسبت به هيبينگ، در روابط خود آزادي بيشتري داشتند و از نظر عقلاني هم بالاتر بودند. همچنين چپيهاي تازهنفس جلسات خود را در فضاي باز دانشگاه و در مقابل مردم برگزار ميكردند.
نارا به ياد دارد كه در مارس 1957 با باب به مينه پوليس رفتند. آنها سوار اتوبوسي شده بودند تا در مسابقات قهرماني بسكتبال ايالتي حاضر باشند ولي در عوض بيشتر بعد از ظهر شنبه را صرف چرخيدن در صفحهفروشيها كردند، به دنبال صفحات ريتم و بلوز جديد. نارا تحت تأثير باب قرار گرفت: "من هنوز در شگفت بودم كه اون چگونه يه همچين دانش و اطلاعاتي از موسيقي داشت در حالي كه من اون موقع هنوز نميتونستم خودِ موسيقي رو تعبير كنم".
او از جهت ديگري هم متأثر از او بود: "باب اونجا چند تا دوست سياهپوست هم داشت، يك درامر و دوتاي ديگه كه با هم براي خودشون گروه تشكيل داده بودند".
باب، حالا ديگر زمان زيادي را در مينه پوليس ميگذراند. اوايل با اتوبوس به آنجا ميرفت و بعدها با موتور سيكلت يا ماشين خانوادگي.
پس از اينكه ديلن شهرت افسانهاي به هم زد و ارباب رسانهها شد، سرانجام به زبان آورد كه چيزهاي زيادي از نوازندگان و موزيسينهاي سياه آموخته است، همان زمانهايي كه از خانه فرار ميكرد.
البته اين قضيه ارتباطي با ملاقاتهاي بعدي او با موزيسينهاي سياهپوست در مينه پوليس و آنچه كه دربارة آنها گفته است ندارد. اين ملاقاتهاي نامبرده وقتي انجام ميگرفتند كه او با اجازة خانواده، شنبهها و با ماشين به مينه پوليس ميرفت.
۱۸-آذر-۸۷, ۰۵:۴۸ عصر
خب یک کمی چیز شده الآن... چی میگن؟ ممکنه شبهه پیش بیاد که آره فلانی، برخورد یک سویه شده. ولی من شخصا با فردگرایی موافقم. وقتی هنوز که هنوزه یوونتوس کلهم رو هم یعنی الساندرو دل پیرو خب موسیقی دهه شصت آمریکا و باب دیلن که جای خود داره. ولی خب خیلی خوب می شد که چند نفری هم میومدن از آدمای خودشون میگفتن. یه ذره همچین آدم فعال تر باشه بهتره. ششششش 
راستی اگر کسی اینورا دستش تو کار صفحه و اینا هست بگه. من عشق صفحه گرامافونم.
![[تصوير: 200px-]](http://upload.wikimedia.org/wikipedia/en/thumb/7/71/BobDylanBobDylan.jpg/200px-)
باب دیلن (اولین آلبوم)
نام آلبوم: Bob Dylan
Folk & Blues
تاریخ انتشار در آمریکا: 1962 19march
تهیه کننده: John Hammond (آقا این جان هموند پسری داره به اسم جان هموند جونیور، که خودش کلی عشقه ها. آدم بانزاکتی یم هست. خودشم میخونه. صدا و موزیکشم خوبه. این Mezzo یه برنامه خوب از روش پخش کرد. باباشم فقط یه تهیه کننده خالی نبود. حالیش بوده چیکار میکنه.)
Side One:
ترانه اول: You're No Good
*صدای باب در این آلبوم اصلا صدای یک پسر بیست ساله نیست. البته من موندم چطور از مامانم که پرسیدم، درست تشخیص داد ولی من خودم اول نفهمیده بودم. خلاصه، این همان صدایی ست که بعضی از این منتقدان چس مغز به اصطلاح، می گفتند صدای یک پیرمرد هوسباز است. چه حرفیه آخه این؟ درسته که صداش رو تودماغی کرده و میلرزونه ولی خب نباید اینطوری توصیفش کرد. من نمی دونم چرا همه با صدای فوق العاده این آدم مشکل دارن.
درترانه "تو اصلا آدم خوبی نیستی" یک سری مشکلاتی مطرح میشه که نشون میده دخترا اون موقع زیاد خواننده جوان رو جدی نمی گرفتن. قلب آدم میشکنه. اصل ترانه از جسی فولر/Jesse Fuller هست. دیلن البته از اینکارا زیاد کرده. این که ترانه ها یا ملودی های مورد علاقه ش رو مال خود کنه. هیچ عیبی هم به نظرم نداره. یکی دو نفر ناجور از دستش قاط زده بودن ولی زیاد مهم نیست. اگر اونا کلا چیز باحالی برای عرضه داشتن به یه جایی می رسیدن. از خداشونم باشه آهنگ و ترانه شون با دیلن جاودانه شده.
"تو اصلا آدم خوبی نیستی"
خب نمیدونم چرا اینجوری که الان دوست دارم، دوست دارم
هیچکس تو دنیا نمیتونه با تو را بیاد
تو کارایی میکنی که آدمو یاد شیاطینی میندازه که انگار تو لونه ی شیر خوابیده باشن
دیشب اومدم خونه و تو حتی منو را ندادی
خب بضی وختا همونقد شیرین و مهربون میشی که مردم وقتی تصمیم میگیرن مهربون بشن، میشن
همون وختایی که دیوونه میشی و میپری رو سر و کله من
خب تو منو افسرده میکنی و حدس میزنم که واقعا با این وضع حال میکنی
ولی وقتی حالمو میگیری من میخوام دراز شم و بمیرم
من بودم که کمکت کردم وقتی هیچ کفشی نداشتی پات کنی، خانم خوشگله
من بودم که کمکت کردم وقتی هیچ غذایی نداشتی بخوری
تو از اونجور زنایی هستی که من واقعا درک نمی کنم
تو همه ی پول منو میگیری و به یه مرد دیگه میدی
خب تو از اونجور زنایی هستی که باعث میشی یه مرد کله ش از کار بیفته
تو از اون جور زنایی هستی که یه مردو دیوونه میکنن
تو منو غمگین میکنی و حدس میزنم همین راضی ت میکنه
تو حال منو میگیری و من اینوقتا میخوام بیفتم بمیرم
خب تو منو افسرده میکنی و من واقعا میخوام بیفتم بمیرم
*همه ی اینا رو دیلن در یک دقیقه و چهل ثانیه میخونه. با ریتم تندی که به گیتار و سازدهنی ش میده و با صدایی که گاهی ولو میشه، گاهی انگار از عصبانیت بالا میره و ضجه میزنه و دائم میلرزه. خیلی چیزها میشه از روحیه ی جوونی که اینطور میخونه فهمید. به نظرم عجیب نیست که در عرض سه سال اون همین هیجان و سرعت رو بخواد تو Rock و Electric امتحان کنه. من نمیدونم مردم اون زمان چطور بدیهی بودن همچین چیزی رو درک نکردن. هنوزم وقتی با بعضیا حرف میزنی میگن دیلن سبکش فولک و بلوزه! عجیبه والله. من که شاخ در میارم. پس این حجم وسیع از آلبوم ها و اجراهای راک و الکتریک بوقه این وسط؟
*یه چیز دیگه که به نظرم میاد بگم اینه که موسیقی دهه شصت خودش چند تا ژانر رو شامل میشه. اول تا آخر این دهه صد جور اتفاق تو دنیای موسیقی افتاده. باب دیلن ظهور کرده و بیتلز. همون چند تا جوونی که کارش خوندن امثال این ترانه ها بوده ناگهان چنان چرخشی تو ترانه ها و موزیکشون دادن که مثل یه انفجار میمونه. نمیخوام بگم اول بد بوده یا خوب بوده و بعدا خوب شده یا بد شده. غرض تفاوتشونه وگرنه همین ترانه به نظرم از هر نظر فوق العاده ست. منظورم اینه که خب کی میتونه بگه جان لنون آلبوم اول همون جان لنون آلبوم دومه. جریان سیال بوده، خیلی هم سیال بوده. اینجوریه که واقعا هر جور حرفی میشه راجع بهش زد.
*کل این آلبوم این حس رو به آدم میده که داره کنار خط راه آهن تو یه دشت سبز ولی تُنُک راه میره و سر راش همه چی میبینه. کشاورزا، کارگرا، گاری و کم کم که به مردم و محل زندگیشون نزدیک میشه یه کلیسای قدیمی و خونه های ساده. بعد دخترای بی سرپناه، آدمای خسته، سر و صدای قماربازا، آدمای مست و چیزای اینجوری. خلاصه فضاسازی ی غریبی داره. به درد جیپ سواری هم اساسی میخوره.
*این آلبوم بی نظیر رو (که باقی ترانه هاش رو هم به ترتیب میرم جلو) خیلی دوست دارم ولی با تمام هیجانش من رو همیشه غمگین میکنه. بیخود نیست بهش میگن بلوز. اگر هوا تاریک باشه هرگز اون رو پلی نمی کنم. دوست دارم وقتی آفتاب ظهر افتاده تو اتاق (و احتیاجی نیست مهتابی روشن کنی و توی نور مزخرف فلورسنت بشینی) گوش کنم. موسیقی رو تا جایی که بشه باید تو نور طبیعی گوش داد کلا. به شخصه وقتی مهتابی روشن میکنم ضبطو خاموش میکنم. حالا تو ماشین یا خیابون باشی و تاریک بشه و هدفون تو گوشِت باشه یه چیزی. یا اصلا تو خود خونه باشی و مهتابی هم روشن باشه ولی واقعا بخوای یه صدایی بغل گوشِت باشه. کلا.

راستی اگر کسی اینورا دستش تو کار صفحه و اینا هست بگه. من عشق صفحه گرامافونم.
باب دیلن (اولین آلبوم)
نام آلبوم: Bob Dylan
Folk & Blues
تاریخ انتشار در آمریکا: 1962 19march
تهیه کننده: John Hammond (آقا این جان هموند پسری داره به اسم جان هموند جونیور، که خودش کلی عشقه ها. آدم بانزاکتی یم هست. خودشم میخونه. صدا و موزیکشم خوبه. این Mezzo یه برنامه خوب از روش پخش کرد. باباشم فقط یه تهیه کننده خالی نبود. حالیش بوده چیکار میکنه.)
Side One:
ترانه اول: You're No Good
*صدای باب در این آلبوم اصلا صدای یک پسر بیست ساله نیست. البته من موندم چطور از مامانم که پرسیدم، درست تشخیص داد ولی من خودم اول نفهمیده بودم. خلاصه، این همان صدایی ست که بعضی از این منتقدان چس مغز به اصطلاح، می گفتند صدای یک پیرمرد هوسباز است. چه حرفیه آخه این؟ درسته که صداش رو تودماغی کرده و میلرزونه ولی خب نباید اینطوری توصیفش کرد. من نمی دونم چرا همه با صدای فوق العاده این آدم مشکل دارن.
درترانه "تو اصلا آدم خوبی نیستی" یک سری مشکلاتی مطرح میشه که نشون میده دخترا اون موقع زیاد خواننده جوان رو جدی نمی گرفتن. قلب آدم میشکنه. اصل ترانه از جسی فولر/Jesse Fuller هست. دیلن البته از اینکارا زیاد کرده. این که ترانه ها یا ملودی های مورد علاقه ش رو مال خود کنه. هیچ عیبی هم به نظرم نداره. یکی دو نفر ناجور از دستش قاط زده بودن ولی زیاد مهم نیست. اگر اونا کلا چیز باحالی برای عرضه داشتن به یه جایی می رسیدن. از خداشونم باشه آهنگ و ترانه شون با دیلن جاودانه شده.
"تو اصلا آدم خوبی نیستی"
خب نمیدونم چرا اینجوری که الان دوست دارم، دوست دارم
هیچکس تو دنیا نمیتونه با تو را بیاد
تو کارایی میکنی که آدمو یاد شیاطینی میندازه که انگار تو لونه ی شیر خوابیده باشن
دیشب اومدم خونه و تو حتی منو را ندادی
خب بضی وختا همونقد شیرین و مهربون میشی که مردم وقتی تصمیم میگیرن مهربون بشن، میشن
همون وختایی که دیوونه میشی و میپری رو سر و کله من
خب تو منو افسرده میکنی و حدس میزنم که واقعا با این وضع حال میکنی
ولی وقتی حالمو میگیری من میخوام دراز شم و بمیرم
من بودم که کمکت کردم وقتی هیچ کفشی نداشتی پات کنی، خانم خوشگله
من بودم که کمکت کردم وقتی هیچ غذایی نداشتی بخوری
تو از اونجور زنایی هستی که من واقعا درک نمی کنم
تو همه ی پول منو میگیری و به یه مرد دیگه میدی
خب تو از اونجور زنایی هستی که باعث میشی یه مرد کله ش از کار بیفته
تو از اون جور زنایی هستی که یه مردو دیوونه میکنن
تو منو غمگین میکنی و حدس میزنم همین راضی ت میکنه
تو حال منو میگیری و من اینوقتا میخوام بیفتم بمیرم
خب تو منو افسرده میکنی و من واقعا میخوام بیفتم بمیرم
*همه ی اینا رو دیلن در یک دقیقه و چهل ثانیه میخونه. با ریتم تندی که به گیتار و سازدهنی ش میده و با صدایی که گاهی ولو میشه، گاهی انگار از عصبانیت بالا میره و ضجه میزنه و دائم میلرزه. خیلی چیزها میشه از روحیه ی جوونی که اینطور میخونه فهمید. به نظرم عجیب نیست که در عرض سه سال اون همین هیجان و سرعت رو بخواد تو Rock و Electric امتحان کنه. من نمیدونم مردم اون زمان چطور بدیهی بودن همچین چیزی رو درک نکردن. هنوزم وقتی با بعضیا حرف میزنی میگن دیلن سبکش فولک و بلوزه! عجیبه والله. من که شاخ در میارم. پس این حجم وسیع از آلبوم ها و اجراهای راک و الکتریک بوقه این وسط؟
*یه چیز دیگه که به نظرم میاد بگم اینه که موسیقی دهه شصت خودش چند تا ژانر رو شامل میشه. اول تا آخر این دهه صد جور اتفاق تو دنیای موسیقی افتاده. باب دیلن ظهور کرده و بیتلز. همون چند تا جوونی که کارش خوندن امثال این ترانه ها بوده ناگهان چنان چرخشی تو ترانه ها و موزیکشون دادن که مثل یه انفجار میمونه. نمیخوام بگم اول بد بوده یا خوب بوده و بعدا خوب شده یا بد شده. غرض تفاوتشونه وگرنه همین ترانه به نظرم از هر نظر فوق العاده ست. منظورم اینه که خب کی میتونه بگه جان لنون آلبوم اول همون جان لنون آلبوم دومه. جریان سیال بوده، خیلی هم سیال بوده. اینجوریه که واقعا هر جور حرفی میشه راجع بهش زد.
*کل این آلبوم این حس رو به آدم میده که داره کنار خط راه آهن تو یه دشت سبز ولی تُنُک راه میره و سر راش همه چی میبینه. کشاورزا، کارگرا، گاری و کم کم که به مردم و محل زندگیشون نزدیک میشه یه کلیسای قدیمی و خونه های ساده. بعد دخترای بی سرپناه، آدمای خسته، سر و صدای قماربازا، آدمای مست و چیزای اینجوری. خلاصه فضاسازی ی غریبی داره. به درد جیپ سواری هم اساسی میخوره.
*این آلبوم بی نظیر رو (که باقی ترانه هاش رو هم به ترتیب میرم جلو) خیلی دوست دارم ولی با تمام هیجانش من رو همیشه غمگین میکنه. بیخود نیست بهش میگن بلوز. اگر هوا تاریک باشه هرگز اون رو پلی نمی کنم. دوست دارم وقتی آفتاب ظهر افتاده تو اتاق (و احتیاجی نیست مهتابی روشن کنی و توی نور مزخرف فلورسنت بشینی) گوش کنم. موسیقی رو تا جایی که بشه باید تو نور طبیعی گوش داد کلا. به شخصه وقتی مهتابی روشن میکنم ضبطو خاموش میکنم. حالا تو ماشین یا خیابون باشی و تاریک بشه و هدفون تو گوشِت باشه یه چیزی. یا اصلا تو خود خونه باشی و مهتابی هم روشن باشه ولی واقعا بخوای یه صدایی بغل گوشِت باشه. کلا.
۱۸-آذر-۸۷, ۰۸:۰۷ عصر
دیگه کتاب بی کتاب. اوریجینالیته رو عشق است. این آخری همش اوریجینال بود به جان خودم. 

۲۰-آذر-۸۷, ۱۲:۴۹ صبح
(۱۸-آذر-۸۷ ۰۵:۴۸ عصر)Shirin نوشته : [ -> ]خب یک کمی چیز شده الآن... چی میگن؟ ممکنه شبهه پیش بیاد که آره فلانی، برخورد یک سویه شده. ولی من شخصا با فردگرایی موافقم. وقتی هنوز که هنوزه یوونتوس کلهم رو هم یعنی الساندرو دل پیرو خب موسیقی دهه شصت آمریکا و باب دیلن که جای خود داره. ولی خب خیلی خوب می شد که چند نفری هم میومدن از آدمای خودشون میگفتن. یه ذره همچین آدم فعال تر باشه بهتره. شششششمن آدم زیاد دارم ! ولی اینهمه جیک و پیک زندگی شون رو از بر نیستم !

ولی خوب دوست داشتنی ترین فردی که من تو موسیقی دیدم و باهاش زندگی میکنم Eric Clapton هست ! راستش رو بخواین وقتی صداش رو می شنوم انگار می رم تو دنیای خودش بعد که تموم می شه بر می گردم همینجا !
حتی کلاپتون رو از کسایی که خودشم اونا رو استاد میدونه بیشتر قبول دارم !
۲۰-آذر-۸۷, ۰۳:۲۰ صبح
wow, Clapton rules
من خیلی عاشق اون آلبومش با بی بی کینگم... و البته چون خیلی به باب ارادت داره منم ناجور بهش ارادت دارم.
من خیلی عاشق اون آلبومش با بی بی کینگم... و البته چون خیلی به باب ارادت داره منم ناجور بهش ارادت دارم.

۲۴-آذر-۸۷, ۰۱:۲۶ عصر
کلاپتون کلا آدمی مریدیه !
به همه ارادت داره ! از باب بگیر تا Brian May !
به همه ارادت داره ! از باب بگیر تا Brian May !
۱۹-اسفند-۸۷, ۰۵:۴۵ عصر
دور باد از من که اینجا اینچنین خاک بخورد.

Track Listing
-------------
[01]. A Hard Rain's A-Gonna Fall
[02]. The Times They Are A-Changin'
[03]. With God On Our Side
[04]. Chimes Of Freedom
[05]. Boots Of Spanish Leather
[06]. Mr. Tambourine Man
[07]. It's Alright, Ma (I'm Only Bleeding)
[08]. Like A Rolling Stone
[09]. I Want You
[10]. Positively 4th Street
[11]. Down Along The Cove
[12]. All Along The Watchtower
[13]. I'll Be Your Baby Tonight
[14]. Tonight I'll Be Staying Here With You
-------------
[01]. A Hard Rain's A-Gonna Fall
[02]. The Times They Are A-Changin'
[03]. With God On Our Side
[04]. Chimes Of Freedom
[05]. Boots Of Spanish Leather
[06]. Mr. Tambourine Man
[07]. It's Alright, Ma (I'm Only Bleeding)
[08]. Like A Rolling Stone
[09]. I Want You
[10]. Positively 4th Street
[11]. Down Along The Cove
[12]. All Along The Watchtower
[13]. I'll Be Your Baby Tonight
[14]. Tonight I'll Be Staying Here With You
۲۶-فروردين-۸۸, ۰۹:۱۷ صبح
![[تصوير: bob_dylan_11.jpg]](http://www.bobdylanlyrics.net/bob_dylan_11.jpg)
![[تصوير: Renald.jpg]](http://www.new-pony.com/pic/Renald.jpg)
![[تصوير: p00346xai0p.jpg]](http://www.billboard.com/bbcom/images/pref_images/p00346xai0p.jpg)
![[تصوير: Dionne-Warwick-2008.jpg]](http://www.soulwalking.co.uk/00Images%202008/Dionne-Warwick-2008.jpg)