۶-مرداد-۸۸, ۰۵:۳۱ عصر
عاشقانه ها
و عشق هميشه به يك زبان سخن مي گويد فارغ از هر زمان و مكان !
و اينگونه به اين كرامت مي رسد كه از صداي سخن عشق خوشتر نشنويم چيزي هرگز !
اعجازيست اين تكلم احساس ! آنچنانكه به هزاران گونه تكرار مي شود از عمق جوشش هزاران عاشق و هر بار لطفي ديگرگونه دارد! گاه از درون اعجاب انگيز حافظ ، گاه از معراج مولانا ، از اشراق سهراب ، از ادراك گوته ، از كلام شكسپير ، از تكلم نورمن ميلر ، پم براون ، كافكا ، برنارت ، خليل جبران و يا هر عاشق ديگر در هر نقطه از اين جهان كوچك ، اين وسعت بي واژه ، آدمي را به يك ترجمان ، گرم مي كند به شرطي كه دلي باشد كه هنوز خاستگاه عشق !
من از راه رسيده اي تازه در اين جمعم ! جمع عاشقان را نمي گويم كه جسارتي اينچنين در من نيست ، جمع فاروم نشينان را عرض كردم !
واسطه حضورم ، كسيست كه عاشقي را به من آموخت و من فقط تغافل بي سبب خويش را به او پس داده ام در جواب آنهمه پاكي و نجابت !
اينك به هواي اوست كه اينجايم و دوست دارم به جبران تمام غفلتها ، تمام آنچه خواهم نگاشت به او تقديم كنم كه مي دانم چاره ساز نيست !
در هر حال ، برانم تا در هر سخن به سراغ عاشقي بروم كه رازدار تشنگي جاودانه انسان است. از زندگي اش خواهم گفت و حداقل يكي از آثار ارزشمندش را برايتان ترجمه مي كنم شايد اينگونه سر سوزني بتوانم اداي دين كنم به عشقي كه من را به من آموخت!
جبران خليل جبران
جبران خليل جبران ، را بسيار دوست مي دارم ، شايد قدري به واسطه شرقي بودنش كه همواره زادگاه عرفان و ظرائف عاشقانه بوده است. به قول آموزگار شهيدم در هبوطش ! خدايان بسيار عشق در اساطير غرب مي زيستند كه همه شان به مهراوه خداوند عشق شرق حسادت مي ورزيدند كه او به جاي سلطنت و خدايگونگي ! خود در معبدي در هند به عبادت عشق بود !
جبران خليل جبران در ششم ژاويه 1883 در خانواده اي ماروني ، متوسط و نه چندان فرهنگي در البشري ناحيه اي كوهستاني در لبنان پاي بر دنيائي گذاشت كه انتظارش را مي كشيد . ارتباط عاشقانه اش با مادرش كامليا در فضاي سحرآميز كوهستان البشري ، روح هنر و عشق را بسيار زود در كالبد كوچكش دميد ، در سال 1895 روزگار اولين زخم جدي را بر زندگي جبران وارد آورد. پدر به زندان افتاد ، تنها نان آور خانواده ! مادر براي گريز از فقر همراه با 4 فرزندش به بوستون مهاجرت كرد. جبران در دوازده سالگي با دنياي شرقي اش وداعي كوتاه گفت و زندگي در غرب را آموخت. در سال 1896 به كاخ دنيسون ، موسسه اي كه خلاقيت هنري كودكان فقير و مهاجر را تشويق و بر مي انگيخت وارد شد و در آنجا با حمايت و دلگرمي افرادي چون فرد هلنددي عكاس مشهور بوستوني مواجه گشت كه او تاثير بسياري بر هنر و انديشه جبران گذارد.
خليل جبران در سال 1897 به دنبال روياهاي زيبايش از شرق شگفت انگيز به لبنان بازگشت تا عمق احساسش را در آنجا دوباره لمس كند . در سال 1902 دوباره به بوستون بازگشت . در اين سال ، زندگي با فوت مادر ، برادر و خواهر در يك سال و به فاصله تنها چند ماه خوش آمدي تلخ را به غرب نثارش نمود.
در سال 1904 جبران با ماري هسكل آشنا شد كه بيش از 15 سال از او بزرگتر بود. اين آشنائي به عشقي جنون آسا مبدل شد كه بدليل نامتعارف بودنش هرگز به ازدواج منجر نشد اما اين احساس آتشين تا آخرين لحظات عمر جبران با او بود. ماري تاثير بسياري در زندگي و آثار جبران گذارد. حمايتهاي مالي و بي شائبانه او به پيشرفت جبران در نقاشي و چاپ آثار اوليه اش كمك بسيار كرد. در سال 1911 نخستين دستنوشته انگليسي زبانش را با نام ديوانه نگاشت. و دومين اثرش به زبان عربي در سال 1912 با نام بالهاي شكسته منتشر شد. اين تنها رمان جبران به زبان شرقي اش بود كه چه تشبيه ظريفي با نام ان دارد!!!!
اشكي و لبخندي مجموعه اشعاري از جبران بود كه در سال 1914 در روزنامه المهاجر در نيويورك ، مكان جديد اقامتش منتشر شد. ديوانه را سرانجام در سال 1918 چاپ نمود كه موجي از موفقيت برايش به همراه داشت. چنانكه منتقدان نيويوركي وي را با ويليام بليك شاعر انگليسي و تاگور نويسنده هندي مقايسه نمودند كه هر دو در پل زدن بر روي مغاك ميان شرق و غرب شهرت داشتند.
سرانجام در سال 1923 بزرگترين اثرش را خلق نمود ، پيامبر را كه خودش مي گويد ! (سراسر كتاب فقط يك چيز را مي گويد : تو بسيار بزرگتر از آني كه مي داني !)
اين كتاب تاثير بسياري از نيچه و چنين گفت زرتشتش پذيرفته كه از روح شرقي جبران نشئات مي گيرد.
1927 قلمرو خيال و 1928 عيسي پسر انسان ديگر آثار جبران خليل جبران بودند كه به روح تشنه عشق انسان هبه شد. در اين سالها حال وي ناگهان به وخامت گرائيد تو گوئي روح عاشقش ديگر تحمل ماندن در قفس تنش را بر نمي تافت در سال 1931 خدايان زمين را نگاشت كه اين وداعي بود با زمين عاري از عشق ! و در همان سال در بيمارستاني در نيويورك به محبوب جاودانه اش پيوست. مطبوعات روز در تيتر اخبار خود نگاشتند : پيامبري مرده است !
ديگر آثار جبران خليل جبران پس از مرگش و به همت معشوقش ماري هسكل منتشر گرديد.
شعري را كه براي ترجمه انتخاب نموده ام با نام ((شب)) بسيار دوست دارم كه همدم بسيار شبان دلتنگي من بوده است. آنرا تقديم مي كنم به همگان شماياني كه عاشقيد .
در اين ترجمه ، متن ، به هيچ وجه تحت اللفضل برگردان نشده است ، گاه از احساس خود چيزهاي به آن افزوده ام كه مي دانم روح مهربان جبران مي بخشد م كه جسارتم تنها به واسطه جوشش عشق بوده نه چيز ديگر !
شب
شب من
شب عاشقان ، نجواهاي عاشقانه و آنها كه عشق را مي نوازند در نيلبكانشان !
شب خيالهاي نازك عشق ! شب روحهاي بي قرار عاشق !
شب بي قراري شوق ، شب عصيان خاطرات عاشقانه .
شب و آسمان سحر آميزش !
ستاره اي ، در آن دوردست با فانوسي ميان ابرهاي كوچك غرب نشسته است !
مشتاق و حيران ! آمدن عروسكان سپيده دم را انتظار مي كشد ! ردائي از سكوت بر تن دارد ستاره من و با هزاران چشم به عمق زندگي خيره گشته در حاليكه با هزاران گوش در اشتياق شنيدن صداي پاي مرگ است در روشنائي صبح !
شب من !
تو تاريكي ! مي دانم ! اما اين توئي كه در ظلمات خود ستارگانت را به من مي نمائي تا عاشق شوم ! در حاليكه برادرت، روز با روشنائي اش تاريكي مرگ روحم را مي پوشاند !
تو ، اميدي ! كه چشمهايم را به ابديتي گرچه تلخ مي گشائي ، اما روز فريبي است كه از خاطرم مي برد ، نابينائيم را به عشق و احساسي كه ديگر نمي بينمشان !
تو ، آرامشي ! كه خاموشيت سر پرواز عاشقان را به سوي معشوق جاودان ، آشكار مي كند و روز طنين اندوه آدمهائيست كه به زير خواسته هاي دنيايشان ، شرافتشان را پايمال مي كنند.
تو در آغوش مهربان تاريكي ات ، رويا هاي بي اميد ، را به اميدي جاودان پيوند مي دهي و با انگشتان مهربانت ، چشم هاي فقر را در رويايي شيرين مي بندي و قلب ها را بشارت مي دهي به دنياي كه فقر به كرامت انساني مبدل خواهد شد.
عاشقان بر دامان جامه سياه – آبي تو راز و نيازها مي كنند
ويراني بشر نزد تو اشك مي ريزد ، تباهي در دستان مهربانت دادخواهي سر مي دهد !
دستان تو هميشه از رايحه شب بوهاي دره هاي زمين مملو است و تو تنها تسكين عاشقاني و مرهم تنهايي و تسلاي هميشگي فنا و تباهي انسان !
شعر من از سايه سار تو جان مي گيرد. تنها توئي كه اندوه سنگين قلب پيامبران را مي تواني به دوش بكشي !
در پيچش گيسوانت هزاران انديشه ناب گره خورده ، تو آموزگار همه شاعران زميني !
رسولان زمين را تو الهام بخشيده اي و اذهان آنان را كه مي انديشند و مي ستايند ، تو ، روشن كرده اي !
هنگامي كه دلم از مرگ عشق در اين روزگار مي گيرد و چشمانم از تماشاي جهاني اينچنين در روز خسته مي شود !
به طبيعتي دور از دست آدميان مي روم ! جائيكه فقط حضور روح عزيزانم را حس كنم ! در كنار حياتي نا مكشوف و خاموش به پا مي خيزم ، حياتي كه بسي شكننده است براي من آلوده ! و بر فراز انديشه هاي من جريان دارد !
من آنجا مي ايستم و چيزهائي را مكاشفه مي كنم كه تو بر من مي نماياني !
به چشمان تاريكي ذل مي زنم ! صداي جنبشي عجيب را از ميان آن مي شنوم وجامه سكوت را لمس مي كنم ! و در ميان ترس مبهم تيره گيهايت ، شهامتي شگفت در قلبم موج مي زند ! آرامشي جاودانه !
آنجا تو را مي بينم به چشم وجودم ، شب من ! اي مغاك زيباي ميان زمين و آسمان ! تو را كه لباسي از طهارت ابر پوشيده اي و ردائي از وهم به دور خود داري ! و به خورشيد مي خندي !
و روز را به سخره مي گيري ! و مخلوقاتي كه خود را در كنار توهمات دنيائشان بيدار مي انگارند !
و حكمراناني كه با جامگان زربفت و ابريشمين بر زوال خود حكم مي رانند ! همه را به تمسخر مي گيري !
آنجا تو را مي بينم ، شب من ! كه به سوگواري ، شادماني هاي تباه شده انسان اشك مي ريزي و به گريه فراغ عشاق مي خندي ! روحهاي بزرگ را پرواز مي دهي و ارواح حقير را در تغافل شبانه شان مدفون مي كني !
شب من ! ما آنجا همديگر را ملاقات مي كنيم . من از تو هراسي بر جان دارم و تو همچون پدرم مرا به نسيمي مي نوازي و با حس سحر آميزت در آغوش مي فشاري !
حجابهاي تيرگي از ميان ما برداشته مي شود و من چهره ات را بي نقاب سياهت مي بينم !
تو اسرار جهان را برايم مي گشائي و من اسرار وجودم را !
و در اين تغزل عاشقانه ميان من و تو ، تمام ترسهايم به ترانه هاي شيريني از ترنم شب بوهايت در خاطرم مبدل مي شود
تو مرا پرواز مي دهي و بر روي شانه هايت مي نشاني ! تو به من ديدن را مي آموزي در حاليكه تاريكي !
تو به من شنيدن را ياد مي دهي در حاليكه ساكتي !
و به لبهايم ، كه سخن بگويند در حاليكه حتي كلمه اي نمي گويي !
تو به قلبم دوست داشت را مي آموزي ! آنگونه كه هيچ انساني تاكنون دوست نداشته است !
آنگاه با انگشتان اعجازت افكارم را لمس مي كني تا متبرك شوند و چون چشمه اي خشكيده ، دوباره بجوشد و جاري شود و تمام روحم را بشويد !
و با لبانت روحم را بوسه اي مي دهي جاودانه !
آنچنانكه روحم چون ساقه اي خشك به سبب صاعقه اي ، مشتعل مي شود !
اينك ، اي شب من! به كرامت تو ، من چون خود تو گشته ام ، آنچنان دوستت دارم كه آرزوهايم به تو پيوند خورده است ! آنچنان عاشقت هستم كه هستي ام به تو شبيه گشته است !
در روح تاريكم ، اينك ستارگان سوسو مي زنند ، حالا در قلبم ، ماهي هست كه هر شب عرض آنرا با كرشمه عاشقانه اش طي مي كند و آسماني كه مملو از ابرهاي روياهاي زيباست !
حالا در روح من! سكوت، انعكاس نجواي عاشقانه است و در لحظات تنهائيم ، مناجات تمام معابد دنيا پژواك مي كند!
تلالوئي اسرار آمز چشمانم را مسحور كرده ! صداي مرگ ديگر حسرتي در آن نمي فشاند !
و صداي ترانه هاي عشق ، درخششي غير قابل وصف به آنها مي دهد.
شب من ! حالا من همزاد توام !
مي دانم ، هنگامي كه خويش را به تو تشبيه مي كنم مردمان به حماقتم مي گيرند در حاليكه خود را به آتش و نور شبيه مي سازند !
اما من مانند توام ! زيرا هر دو يمان به زير پوسته هايمان مخفي هستيم !
اگرچه غروب تاج زرينش را بر سرم نمي نشاند !
اگرچه سپيده مرا هر صبح با نور ، گلگون نمي كند !
اگرچه كهكشان راه شيري مرا هر شب در آغوش نمي كشد !
اما من شب هستم ! مثل تو! صميمي ، مسرور ، آرام ، مضطرب ! تاريكي ام آغازي ندارد و عمقم بي پايان است.
هنگامي كه ارواح آدميان در روزشان بيدار مي شوند و در نور غرايض حقيرشان عظمت مي يابند !
روح من ، در سايه هاي درد خود يخ مي زند !
شب من ! ما به راستي چون يكديگريم !
تا زماني كه پايان نيابيم ، صبح نمي شويم .
و عشق هميشه به يك زبان سخن مي گويد فارغ از هر زمان و مكان !
و اينگونه به اين كرامت مي رسد كه از صداي سخن عشق خوشتر نشنويم چيزي هرگز !
اعجازيست اين تكلم احساس ! آنچنانكه به هزاران گونه تكرار مي شود از عمق جوشش هزاران عاشق و هر بار لطفي ديگرگونه دارد! گاه از درون اعجاب انگيز حافظ ، گاه از معراج مولانا ، از اشراق سهراب ، از ادراك گوته ، از كلام شكسپير ، از تكلم نورمن ميلر ، پم براون ، كافكا ، برنارت ، خليل جبران و يا هر عاشق ديگر در هر نقطه از اين جهان كوچك ، اين وسعت بي واژه ، آدمي را به يك ترجمان ، گرم مي كند به شرطي كه دلي باشد كه هنوز خاستگاه عشق !
من از راه رسيده اي تازه در اين جمعم ! جمع عاشقان را نمي گويم كه جسارتي اينچنين در من نيست ، جمع فاروم نشينان را عرض كردم !
واسطه حضورم ، كسيست كه عاشقي را به من آموخت و من فقط تغافل بي سبب خويش را به او پس داده ام در جواب آنهمه پاكي و نجابت !
اينك به هواي اوست كه اينجايم و دوست دارم به جبران تمام غفلتها ، تمام آنچه خواهم نگاشت به او تقديم كنم كه مي دانم چاره ساز نيست !
در هر حال ، برانم تا در هر سخن به سراغ عاشقي بروم كه رازدار تشنگي جاودانه انسان است. از زندگي اش خواهم گفت و حداقل يكي از آثار ارزشمندش را برايتان ترجمه مي كنم شايد اينگونه سر سوزني بتوانم اداي دين كنم به عشقي كه من را به من آموخت!
جبران خليل جبران
جبران خليل جبران ، را بسيار دوست مي دارم ، شايد قدري به واسطه شرقي بودنش كه همواره زادگاه عرفان و ظرائف عاشقانه بوده است. به قول آموزگار شهيدم در هبوطش ! خدايان بسيار عشق در اساطير غرب مي زيستند كه همه شان به مهراوه خداوند عشق شرق حسادت مي ورزيدند كه او به جاي سلطنت و خدايگونگي ! خود در معبدي در هند به عبادت عشق بود !
جبران خليل جبران در ششم ژاويه 1883 در خانواده اي ماروني ، متوسط و نه چندان فرهنگي در البشري ناحيه اي كوهستاني در لبنان پاي بر دنيائي گذاشت كه انتظارش را مي كشيد . ارتباط عاشقانه اش با مادرش كامليا در فضاي سحرآميز كوهستان البشري ، روح هنر و عشق را بسيار زود در كالبد كوچكش دميد ، در سال 1895 روزگار اولين زخم جدي را بر زندگي جبران وارد آورد. پدر به زندان افتاد ، تنها نان آور خانواده ! مادر براي گريز از فقر همراه با 4 فرزندش به بوستون مهاجرت كرد. جبران در دوازده سالگي با دنياي شرقي اش وداعي كوتاه گفت و زندگي در غرب را آموخت. در سال 1896 به كاخ دنيسون ، موسسه اي كه خلاقيت هنري كودكان فقير و مهاجر را تشويق و بر مي انگيخت وارد شد و در آنجا با حمايت و دلگرمي افرادي چون فرد هلنددي عكاس مشهور بوستوني مواجه گشت كه او تاثير بسياري بر هنر و انديشه جبران گذارد.
خليل جبران در سال 1897 به دنبال روياهاي زيبايش از شرق شگفت انگيز به لبنان بازگشت تا عمق احساسش را در آنجا دوباره لمس كند . در سال 1902 دوباره به بوستون بازگشت . در اين سال ، زندگي با فوت مادر ، برادر و خواهر در يك سال و به فاصله تنها چند ماه خوش آمدي تلخ را به غرب نثارش نمود.
در سال 1904 جبران با ماري هسكل آشنا شد كه بيش از 15 سال از او بزرگتر بود. اين آشنائي به عشقي جنون آسا مبدل شد كه بدليل نامتعارف بودنش هرگز به ازدواج منجر نشد اما اين احساس آتشين تا آخرين لحظات عمر جبران با او بود. ماري تاثير بسياري در زندگي و آثار جبران گذارد. حمايتهاي مالي و بي شائبانه او به پيشرفت جبران در نقاشي و چاپ آثار اوليه اش كمك بسيار كرد. در سال 1911 نخستين دستنوشته انگليسي زبانش را با نام ديوانه نگاشت. و دومين اثرش به زبان عربي در سال 1912 با نام بالهاي شكسته منتشر شد. اين تنها رمان جبران به زبان شرقي اش بود كه چه تشبيه ظريفي با نام ان دارد!!!!
اشكي و لبخندي مجموعه اشعاري از جبران بود كه در سال 1914 در روزنامه المهاجر در نيويورك ، مكان جديد اقامتش منتشر شد. ديوانه را سرانجام در سال 1918 چاپ نمود كه موجي از موفقيت برايش به همراه داشت. چنانكه منتقدان نيويوركي وي را با ويليام بليك شاعر انگليسي و تاگور نويسنده هندي مقايسه نمودند كه هر دو در پل زدن بر روي مغاك ميان شرق و غرب شهرت داشتند.
سرانجام در سال 1923 بزرگترين اثرش را خلق نمود ، پيامبر را كه خودش مي گويد ! (سراسر كتاب فقط يك چيز را مي گويد : تو بسيار بزرگتر از آني كه مي داني !)
اين كتاب تاثير بسياري از نيچه و چنين گفت زرتشتش پذيرفته كه از روح شرقي جبران نشئات مي گيرد.
1927 قلمرو خيال و 1928 عيسي پسر انسان ديگر آثار جبران خليل جبران بودند كه به روح تشنه عشق انسان هبه شد. در اين سالها حال وي ناگهان به وخامت گرائيد تو گوئي روح عاشقش ديگر تحمل ماندن در قفس تنش را بر نمي تافت در سال 1931 خدايان زمين را نگاشت كه اين وداعي بود با زمين عاري از عشق ! و در همان سال در بيمارستاني در نيويورك به محبوب جاودانه اش پيوست. مطبوعات روز در تيتر اخبار خود نگاشتند : پيامبري مرده است !
ديگر آثار جبران خليل جبران پس از مرگش و به همت معشوقش ماري هسكل منتشر گرديد.
شعري را كه براي ترجمه انتخاب نموده ام با نام ((شب)) بسيار دوست دارم كه همدم بسيار شبان دلتنگي من بوده است. آنرا تقديم مي كنم به همگان شماياني كه عاشقيد .
در اين ترجمه ، متن ، به هيچ وجه تحت اللفضل برگردان نشده است ، گاه از احساس خود چيزهاي به آن افزوده ام كه مي دانم روح مهربان جبران مي بخشد م كه جسارتم تنها به واسطه جوشش عشق بوده نه چيز ديگر !
شب
شب من
شب عاشقان ، نجواهاي عاشقانه و آنها كه عشق را مي نوازند در نيلبكانشان !
شب خيالهاي نازك عشق ! شب روحهاي بي قرار عاشق !
شب بي قراري شوق ، شب عصيان خاطرات عاشقانه .
شب و آسمان سحر آميزش !
ستاره اي ، در آن دوردست با فانوسي ميان ابرهاي كوچك غرب نشسته است !
مشتاق و حيران ! آمدن عروسكان سپيده دم را انتظار مي كشد ! ردائي از سكوت بر تن دارد ستاره من و با هزاران چشم به عمق زندگي خيره گشته در حاليكه با هزاران گوش در اشتياق شنيدن صداي پاي مرگ است در روشنائي صبح !
شب من !
تو تاريكي ! مي دانم ! اما اين توئي كه در ظلمات خود ستارگانت را به من مي نمائي تا عاشق شوم ! در حاليكه برادرت، روز با روشنائي اش تاريكي مرگ روحم را مي پوشاند !
تو ، اميدي ! كه چشمهايم را به ابديتي گرچه تلخ مي گشائي ، اما روز فريبي است كه از خاطرم مي برد ، نابينائيم را به عشق و احساسي كه ديگر نمي بينمشان !
تو ، آرامشي ! كه خاموشيت سر پرواز عاشقان را به سوي معشوق جاودان ، آشكار مي كند و روز طنين اندوه آدمهائيست كه به زير خواسته هاي دنيايشان ، شرافتشان را پايمال مي كنند.
تو در آغوش مهربان تاريكي ات ، رويا هاي بي اميد ، را به اميدي جاودان پيوند مي دهي و با انگشتان مهربانت ، چشم هاي فقر را در رويايي شيرين مي بندي و قلب ها را بشارت مي دهي به دنياي كه فقر به كرامت انساني مبدل خواهد شد.
عاشقان بر دامان جامه سياه – آبي تو راز و نيازها مي كنند
ويراني بشر نزد تو اشك مي ريزد ، تباهي در دستان مهربانت دادخواهي سر مي دهد !
دستان تو هميشه از رايحه شب بوهاي دره هاي زمين مملو است و تو تنها تسكين عاشقاني و مرهم تنهايي و تسلاي هميشگي فنا و تباهي انسان !
شعر من از سايه سار تو جان مي گيرد. تنها توئي كه اندوه سنگين قلب پيامبران را مي تواني به دوش بكشي !
در پيچش گيسوانت هزاران انديشه ناب گره خورده ، تو آموزگار همه شاعران زميني !
رسولان زمين را تو الهام بخشيده اي و اذهان آنان را كه مي انديشند و مي ستايند ، تو ، روشن كرده اي !
هنگامي كه دلم از مرگ عشق در اين روزگار مي گيرد و چشمانم از تماشاي جهاني اينچنين در روز خسته مي شود !
به طبيعتي دور از دست آدميان مي روم ! جائيكه فقط حضور روح عزيزانم را حس كنم ! در كنار حياتي نا مكشوف و خاموش به پا مي خيزم ، حياتي كه بسي شكننده است براي من آلوده ! و بر فراز انديشه هاي من جريان دارد !
من آنجا مي ايستم و چيزهائي را مكاشفه مي كنم كه تو بر من مي نماياني !
به چشمان تاريكي ذل مي زنم ! صداي جنبشي عجيب را از ميان آن مي شنوم وجامه سكوت را لمس مي كنم ! و در ميان ترس مبهم تيره گيهايت ، شهامتي شگفت در قلبم موج مي زند ! آرامشي جاودانه !
آنجا تو را مي بينم به چشم وجودم ، شب من ! اي مغاك زيباي ميان زمين و آسمان ! تو را كه لباسي از طهارت ابر پوشيده اي و ردائي از وهم به دور خود داري ! و به خورشيد مي خندي !
و روز را به سخره مي گيري ! و مخلوقاتي كه خود را در كنار توهمات دنيائشان بيدار مي انگارند !
و حكمراناني كه با جامگان زربفت و ابريشمين بر زوال خود حكم مي رانند ! همه را به تمسخر مي گيري !
آنجا تو را مي بينم ، شب من ! كه به سوگواري ، شادماني هاي تباه شده انسان اشك مي ريزي و به گريه فراغ عشاق مي خندي ! روحهاي بزرگ را پرواز مي دهي و ارواح حقير را در تغافل شبانه شان مدفون مي كني !
شب من ! ما آنجا همديگر را ملاقات مي كنيم . من از تو هراسي بر جان دارم و تو همچون پدرم مرا به نسيمي مي نوازي و با حس سحر آميزت در آغوش مي فشاري !
حجابهاي تيرگي از ميان ما برداشته مي شود و من چهره ات را بي نقاب سياهت مي بينم !
تو اسرار جهان را برايم مي گشائي و من اسرار وجودم را !
و در اين تغزل عاشقانه ميان من و تو ، تمام ترسهايم به ترانه هاي شيريني از ترنم شب بوهايت در خاطرم مبدل مي شود
تو مرا پرواز مي دهي و بر روي شانه هايت مي نشاني ! تو به من ديدن را مي آموزي در حاليكه تاريكي !
تو به من شنيدن را ياد مي دهي در حاليكه ساكتي !
و به لبهايم ، كه سخن بگويند در حاليكه حتي كلمه اي نمي گويي !
تو به قلبم دوست داشت را مي آموزي ! آنگونه كه هيچ انساني تاكنون دوست نداشته است !
آنگاه با انگشتان اعجازت افكارم را لمس مي كني تا متبرك شوند و چون چشمه اي خشكيده ، دوباره بجوشد و جاري شود و تمام روحم را بشويد !
و با لبانت روحم را بوسه اي مي دهي جاودانه !
آنچنانكه روحم چون ساقه اي خشك به سبب صاعقه اي ، مشتعل مي شود !
اينك ، اي شب من! به كرامت تو ، من چون خود تو گشته ام ، آنچنان دوستت دارم كه آرزوهايم به تو پيوند خورده است ! آنچنان عاشقت هستم كه هستي ام به تو شبيه گشته است !
در روح تاريكم ، اينك ستارگان سوسو مي زنند ، حالا در قلبم ، ماهي هست كه هر شب عرض آنرا با كرشمه عاشقانه اش طي مي كند و آسماني كه مملو از ابرهاي روياهاي زيباست !
حالا در روح من! سكوت، انعكاس نجواي عاشقانه است و در لحظات تنهائيم ، مناجات تمام معابد دنيا پژواك مي كند!
تلالوئي اسرار آمز چشمانم را مسحور كرده ! صداي مرگ ديگر حسرتي در آن نمي فشاند !
و صداي ترانه هاي عشق ، درخششي غير قابل وصف به آنها مي دهد.
شب من ! حالا من همزاد توام !
مي دانم ، هنگامي كه خويش را به تو تشبيه مي كنم مردمان به حماقتم مي گيرند در حاليكه خود را به آتش و نور شبيه مي سازند !
اما من مانند توام ! زيرا هر دو يمان به زير پوسته هايمان مخفي هستيم !
اگرچه غروب تاج زرينش را بر سرم نمي نشاند !
اگرچه سپيده مرا هر صبح با نور ، گلگون نمي كند !
اگرچه كهكشان راه شيري مرا هر شب در آغوش نمي كشد !
اما من شب هستم ! مثل تو! صميمي ، مسرور ، آرام ، مضطرب ! تاريكي ام آغازي ندارد و عمقم بي پايان است.
هنگامي كه ارواح آدميان در روزشان بيدار مي شوند و در نور غرايض حقيرشان عظمت مي يابند !
روح من ، در سايه هاي درد خود يخ مي زند !
شب من ! ما به راستي چون يكديگريم !
تا زماني كه پايان نيابيم ، صبح نمي شويم .
بسيار زيبا بود 
![[تصوير: b_085931.jpg]](http://www.dropshots.com/photos/143842/20060715/b_085931.jpg)
![[تصوير: footprints-sand-beach-sunrise.jpg]](http://www.billfrymire.com/blog/wp-content/uploads/2007/12/footprints-sand-beach-sunrise.jpg)