گزاره

نسخه‌ي كامل: عاشقانه هاي جاودانه
شما هم اكنون متن قالب بندي نشده را مي‌بينيد.مشاهده‌ي نسخه‌ي اصلي
صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16
عاشقانه ها

و عشق هميشه به يك زبان سخن مي گويد فارغ از هر زمان و مكان !
و اينگونه به اين كرامت مي رسد كه از صداي سخن عشق خوشتر نشنويم چيزي هرگز !
اعجازيست اين تكلم احساس ! آنچنانكه به هزاران گونه تكرار مي شود از عمق جوشش هزاران عاشق و هر بار لطفي ديگرگونه دارد! گاه از درون اعجاب انگيز حافظ ، گاه از معراج مولانا ، از اشراق سهراب ، از ادراك گوته ، از كلام شكسپير ، از تكلم نورمن ميلر ، پم براون ، كافكا ، برنارت ، خليل جبران و يا هر عاشق ديگر در هر نقطه از اين جهان كوچك ، اين وسعت بي واژه ، آدمي را به يك ترجمان ، گرم مي كند به شرطي كه دلي باشد كه هنوز خاستگاه عشق !
من از راه رسيده اي تازه در اين جمعم ! جمع عاشقان را نمي گويم كه جسارتي اينچنين در من نيست ، جمع فاروم نشينان را عرض كردم !
واسطه حضورم ، كسيست كه عاشقي را به من آموخت و من فقط تغافل بي سبب خويش را به او پس داده ام در جواب آنهمه پاكي و نجابت !
اينك به هواي اوست كه اينجايم و دوست دارم به جبران تمام غفلتها ، تمام آنچه خواهم نگاشت به او تقديم كنم كه مي دانم چاره ساز نيست !
در هر حال ، برانم تا در هر سخن به سراغ عاشقي بروم كه رازدار تشنگي جاودانه انسان است. از زندگي اش خواهم گفت و حداقل يكي از آثار ارزشمندش را برايتان ترجمه مي كنم شايد اينگونه سر سوزني بتوانم اداي دين كنم به عشقي كه من را به من آموخت!

جبران خليل جبران
جبران خليل جبران ، را بسيار دوست مي دارم ، شايد قدري به واسطه شرقي بودنش كه همواره زادگاه عرفان و ظرائف عاشقانه بوده است. به قول آموزگار شهيدم در هبوطش ! خدايان بسيار عشق در اساطير غرب مي زيستند كه همه شان به مهراوه خداوند عشق شرق حسادت مي ورزيدند كه او به جاي سلطنت و خدايگونگي ! خود در معبدي در هند به عبادت عشق بود !
جبران خليل جبران در ششم ژاويه 1883 در خانواده اي ماروني ، متوسط و نه چندان فرهنگي در البشري ناحيه اي كوهستاني در لبنان پاي بر دنيائي گذاشت كه انتظارش را مي كشيد . ارتباط عاشقانه اش با مادرش كامليا در فضاي سحرآميز كوهستان البشري ، روح هنر و عشق را بسيار زود در كالبد كوچكش دميد ، در سال 1895 روزگار اولين زخم جدي را بر زندگي جبران وارد آورد. پدر به زندان افتاد ، تنها نان آور خانواده ! مادر براي گريز از فقر همراه با 4 فرزندش به بوستون مهاجرت كرد. جبران در دوازده سالگي با دنياي شرقي اش وداعي كوتاه گفت و زندگي در غرب را آموخت. در سال 1896 به كاخ دنيسون ، موسسه اي كه خلاقيت هنري كودكان فقير و مهاجر را تشويق و بر مي انگيخت وارد شد و در آنجا با حمايت و دلگرمي افرادي چون فرد هلنددي عكاس مشهور بوستوني مواجه گشت كه او تاثير بسياري بر هنر و انديشه جبران گذارد.
خليل جبران در سال 1897 به دنبال روياهاي زيبايش از شرق شگفت انگيز به لبنان بازگشت تا عمق احساسش را در آنجا دوباره لمس كند . در سال 1902 دوباره به بوستون بازگشت . در اين سال ، زندگي با فوت مادر ، برادر و خواهر در يك سال و به فاصله تنها چند ماه خوش آمدي تلخ را به غرب نثارش نمود.
در سال 1904 جبران با ماري هسكل آشنا شد كه بيش از 15 سال از او بزرگتر بود. اين آشنائي به عشقي جنون آسا مبدل شد كه بدليل نامتعارف بودنش هرگز به ازدواج منجر نشد اما اين احساس آتشين تا آخرين لحظات عمر جبران با او بود. ماري تاثير بسياري در زندگي و آثار جبران گذارد. حمايتهاي مالي و بي شائبانه او به پيشرفت جبران در نقاشي و چاپ آثار اوليه اش كمك بسيار كرد. در سال 1911 نخستين دستنوشته انگليسي زبانش را با نام ديوانه نگاشت. و دومين اثرش به زبان عربي در سال 1912 با نام بالهاي شكسته منتشر شد. اين تنها رمان جبران به زبان شرقي اش بود كه چه تشبيه ظريفي با نام ان دارد!!!!
اشكي و لبخندي مجموعه اشعاري از جبران بود كه در سال 1914 در روزنامه المهاجر در نيويورك ، مكان جديد اقامتش منتشر شد. ديوانه را سرانجام در سال 1918 چاپ نمود كه موجي از موفقيت برايش به همراه داشت. چنانكه منتقدان نيويوركي وي را با ويليام بليك شاعر انگليسي و تاگور نويسنده هندي مقايسه نمودند كه هر دو در پل زدن بر روي مغاك ميان شرق و غرب شهرت داشتند.
سرانجام در سال 1923 بزرگترين اثرش را خلق نمود ، پيامبر را كه خودش مي گويد ! (سراسر كتاب فقط يك چيز را مي گويد : تو بسيار بزرگتر از آني كه مي داني !)
اين كتاب تاثير بسياري از نيچه و چنين گفت زرتشتش پذيرفته كه از روح شرقي جبران نشئات مي گيرد.
1927 قلمرو خيال و 1928 عيسي پسر انسان ديگر آثار جبران خليل جبران بودند كه به روح تشنه عشق انسان هبه شد. در اين سالها حال وي ناگهان به وخامت گرائيد تو گوئي روح عاشقش ديگر تحمل ماندن در قفس تنش را بر نمي تافت در سال 1931 خدايان زمين را نگاشت كه اين وداعي بود با زمين عاري از عشق ! و در همان سال در بيمارستاني در نيويورك به محبوب جاودانه اش پيوست. مطبوعات روز در تيتر اخبار خود نگاشتند : پيامبري مرده است !
ديگر آثار جبران خليل جبران پس از مرگش و به همت معشوقش ماري هسكل منتشر گرديد.
شعري را كه براي ترجمه انتخاب نموده ام با نام ((شب)) بسيار دوست دارم كه همدم بسيار شبان دلتنگي من بوده است. آنرا تقديم مي كنم به همگان شماياني كه عاشقيد .
در اين ترجمه ، متن ، به هيچ وجه تحت اللفضل برگردان نشده است ، گاه از احساس خود چيزهاي به آن افزوده ام كه مي دانم روح مهربان جبران مي بخشد م كه جسارتم تنها به واسطه جوشش عشق بوده نه چيز ديگر !
شب
شب من
شب عاشقان ، نجواهاي عاشقانه و آنها كه عشق را مي نوازند در نيلبكانشان !
شب خيالهاي نازك عشق ! شب روحهاي بي قرار عاشق !
شب بي قراري شوق ، شب عصيان خاطرات عاشقانه .
شب و آسمان سحر آميزش !
ستاره اي ، در آن دوردست با فانوسي ميان ابرهاي كوچك غرب نشسته است !
مشتاق و حيران ! آمدن عروسكان سپيده دم را انتظار مي كشد ! ردائي از سكوت بر تن دارد ستاره من و با هزاران چشم به عمق زندگي خيره گشته در حاليكه با هزاران گوش در اشتياق شنيدن صداي پاي مرگ است در روشنائي صبح !
شب من !
تو تاريكي ! مي دانم ! اما اين توئي كه در ظلمات خود ستارگانت را به من مي نمائي تا عاشق شوم ! در حاليكه برادرت، روز با روشنائي اش تاريكي مرگ روحم را مي پوشاند !
تو ، اميدي ! كه چشمهايم را به ابديتي گرچه تلخ مي گشائي ، اما روز فريبي است كه از خاطرم مي برد ، نابينائيم را به عشق و احساسي كه ديگر نمي بينمشان !
تو ، آرامشي ! كه خاموشيت سر پرواز عاشقان را به سوي معشوق جاودان ، آشكار مي كند و روز طنين اندوه آدمهائيست كه به زير خواسته هاي دنيايشان ، شرافتشان را پايمال مي كنند.
تو در آغوش مهربان تاريكي ات ، رويا هاي بي اميد ، را به اميدي جاودان پيوند مي دهي و با انگشتان مهربانت ، چشم هاي فقر را در رويايي شيرين مي بندي و قلب ها را بشارت مي دهي به دنياي كه فقر به كرامت انساني مبدل خواهد شد.
عاشقان بر دامان جامه سياه – آبي تو راز و نيازها مي كنند
ويراني بشر نزد تو اشك مي ريزد ، تباهي در دستان مهربانت دادخواهي سر مي دهد !
دستان تو هميشه از رايحه شب بوهاي دره هاي زمين مملو است و تو تنها تسكين عاشقاني و مرهم تنهايي و تسلاي هميشگي فنا و تباهي انسان !
شعر من از سايه سار تو جان مي گيرد. تنها توئي كه اندوه سنگين قلب پيامبران را مي تواني به دوش بكشي !
در پيچش گيسوانت هزاران انديشه ناب گره خورده ، تو آموزگار همه شاعران زميني !
رسولان زمين را تو الهام بخشيده اي و اذهان آنان را كه مي انديشند و مي ستايند ، تو ، روشن كرده اي !
هنگامي كه دلم از مرگ عشق در اين روزگار مي گيرد و چشمانم از تماشاي جهاني اينچنين در روز خسته مي شود !
به طبيعتي دور از دست آدميان مي روم ! جائيكه فقط حضور روح عزيزانم را حس كنم ! در كنار حياتي نا مكشوف و خاموش به پا مي خيزم ، حياتي كه بسي شكننده است براي من آلوده ! و بر فراز انديشه هاي من جريان دارد !
من آنجا مي ايستم و چيزهائي را مكاشفه مي كنم كه تو بر من مي نماياني !
به چشمان تاريكي ذل مي زنم ! صداي جنبشي عجيب را از ميان آن مي شنوم وجامه سكوت را لمس مي كنم ! و در ميان ترس مبهم تيره گيهايت ، شهامتي شگفت در قلبم موج مي زند ! آرامشي جاودانه !
آنجا تو را مي بينم به چشم وجودم ، شب من ! اي مغاك زيباي ميان زمين و آسمان ! تو را كه لباسي از طهارت ابر پوشيده اي و ردائي از وهم به دور خود داري ! و به خورشيد مي خندي !
و روز را به سخره مي گيري ! و مخلوقاتي كه خود را در كنار توهمات دنيائشان بيدار مي انگارند !
و حكمراناني كه با جامگان زربفت و ابريشمين بر زوال خود حكم مي رانند ! همه را به تمسخر مي گيري !
آنجا تو را مي بينم ، شب من ! كه به سوگواري ، شادماني هاي تباه شده انسان اشك مي ريزي و به گريه فراغ عشاق مي خندي ! روحهاي بزرگ را پرواز مي دهي و ارواح حقير را در تغافل شبانه شان مدفون مي كني !
شب من ! ما آنجا همديگر را ملاقات مي كنيم . من از تو هراسي بر جان دارم و تو همچون پدرم مرا به نسيمي مي نوازي و با حس سحر آميزت در آغوش مي فشاري !
حجابهاي تيرگي از ميان ما برداشته مي شود و من چهره ات را بي نقاب سياهت مي بينم !
تو اسرار جهان را برايم مي گشائي و من اسرار وجودم را !
و در اين تغزل عاشقانه ميان من و تو ، تمام ترسهايم به ترانه هاي شيريني از ترنم شب بوهايت در خاطرم مبدل مي شود
تو مرا پرواز مي دهي و بر روي شانه هايت مي نشاني ! تو به من ديدن را مي آموزي در حاليكه تاريكي !
تو به من شنيدن را ياد مي دهي در حاليكه ساكتي !
و به لبهايم ، كه سخن بگويند در حاليكه حتي كلمه اي نمي گويي !
تو به قلبم دوست داشت را مي آموزي ! آنگونه كه هيچ انساني تاكنون دوست نداشته است !
آنگاه با انگشتان اعجازت افكارم را لمس مي كني تا متبرك شوند و چون چشمه اي خشكيده ، دوباره بجوشد و جاري شود و تمام روحم را بشويد !
و با لبانت روحم را بوسه اي مي دهي جاودانه !
آنچنانكه روحم چون ساقه اي خشك به سبب صاعقه اي ، مشتعل مي شود !
اينك ، اي شب من! به كرامت تو ، من چون خود تو گشته ام ، آنچنان دوستت دارم كه آرزوهايم به تو پيوند خورده است ! آنچنان عاشقت هستم كه هستي ام به تو شبيه گشته است !
در روح تاريكم ، اينك ستارگان سوسو مي زنند ، حالا در قلبم ، ماهي هست كه هر شب عرض آنرا با كرشمه عاشقانه اش طي مي كند و آسماني كه مملو از ابرهاي روياهاي زيباست !
حالا در روح من! سكوت، انعكاس نجواي عاشقانه است و در لحظات تنهائيم ، مناجات تمام معابد دنيا پژواك مي كند!
تلالوئي اسرار آمز چشمانم را مسحور كرده ! صداي مرگ ديگر حسرتي در آن نمي فشاند !
و صداي ترانه هاي عشق ، درخششي غير قابل وصف به آنها مي دهد.
شب من ! حالا من همزاد توام !
مي دانم ، هنگامي كه خويش را به تو تشبيه مي كنم مردمان به حماقتم مي گيرند در حاليكه خود را به آتش و نور شبيه مي سازند !
اما من مانند توام ! زيرا هر دو يمان به زير پوسته هايمان مخفي هستيم !
اگرچه غروب تاج زرينش را بر سرم نمي نشاند !
اگرچه سپيده مرا هر صبح با نور ، گلگون نمي كند !
اگرچه كهكشان راه شيري مرا هر شب در آغوش نمي كشد !
اما من شب هستم ! مثل تو! صميمي ، مسرور ، آرام ، مضطرب ! تاريكي ام آغازي ندارد و عمقم بي پايان است.
هنگامي كه ارواح آدميان در روزشان بيدار مي شوند و در نور غرايض حقيرشان عظمت مي يابند !
روح من ، در سايه هاي درد خود يخ مي زند !
شب من ! ما به راستي چون يكديگريم !
تا زماني كه پايان نيابيم ، صبح نمي شويم .
خيلي خوش اومديدFlower بسيار زيبا بود Flower
من هم خوش امد ميگم به دامون عزيز
نميدونم عضو جديده يا از قديمياس و فقط لباسشو عوض كرده!
در هر صورت اميدوارم بيشتر ببينيمشون Give flowers
من هم جبران رو خيلي دوست دارم
پس با اجازه:


به یکدیگر عشق بورزید، اما از عشق بند مسازید:
بگذارید عشق دریایی مواج باشد در میان سواحل روح شما...
................................................................
با هم بخوانید و برقصید و شادمان باشید، اما بگذارید هر یک از شما تنها باشد،
همچون سیم های عود که تنها هستند،گر چه با یک نغمه به ارتعاش در می آیند.
دل های خود را به یکدیگر بدهید اما نه برای نگه داشتن.
زیرا تنها دست زندگی شایسته است دل های شما را نگه دارد.
................................................................
در کنار یکدیگر بایستید،اما نه بسیار نزدیک به یکدیگر:
زیرا ستون های معبد جدای از هم می ایستند،
و درخت بلوط و درخت سرو در سایه ی هم نمی بالند.
"جبران خلیل جبران
................................................................
در عشق نباید گفت (خدا در دل من است)، بلکه باید گفت: (من در دلِ خدا هستم.)

و مپندار که می توانی مسیر عشق را معین کنی،چون عشق اگر شایسته ات دید ،مسیرت را معین می کند.
عشق را هیچ آمال دیگر نیست مگر کمال خود.
ولی اگر عاشقی و به امیالت هم نیازمندی، بگذار امیالت چنین باشد:
«گداختن و آب شدن، و مانند جویباری روان گشتن ، که آهنگش را شب هنگام سر می دهد؛
به رنج و محنت رقتی فزون از حد ، پی بردن؛
از ادراک خود ، از عشق جراحت برداشتن؛
با رضایت و شادمانی ، خون خود را بر زمین ریختن.
................................................................
در سحر گاهان با دلی سبکبال بیدار شدن و برای یک روز دیگر عاشقی شکر گذار بودن؛
در حوالی نیمروز آسودن و به جذبه و شور عشق اندیشیدن.
شامگاهان با حق شناسی به خانه و آشیانه بر گشتن؛
آنگاه در بستر غنودن و در عین حال برای معشوق در دل دعا کردن، و سرود نیایش بر لب داشتن.»
"جبران خلیل جبران"
نقل قول :گاه از درون اعجاب انگيز حافظ ، گاه از معراج مولانا ، از اشراق سهراب ، از ادراك گوته ، از كلام شكسپير ، از تكلم نورمن ميلر ، پم براون ، كافكا ، برنارت ، خليل جبران و يا هر عاشق ديگر در هر نقطه از اين جهان كوچك ، اين وسعت بي واژه

كران دار است يا بي انتها؟
بخشيدني است يا دريافتني؟
قسمت پذير است يا نثار كردني؟
بينا و عاقل است يا بي فهم و عاجز؟
عشق يه عشق است يا عشق به معشوق؟
لقلقه زبان است يا غلغله جان؟
راز و نياز است يا وهم و گداز؟
اعتباز است يا افتخار؟
دوخطي است يا چند ضلعي؟
خواب و خمار است يا مكر و قمار؟
خارج از دایره فلسفه است ، هم محاط است هم محیط Flower
اجباری از سر بیگانگی، همدردی، شهوت، بزدلی، و شاید تنها به اندازه جوی باریکی قابل اینکه نام عشق به خود بگیرد.


کافکا.
به الویر
وقتیکه تنها و متفکر در کنار تو نشسته، دستهای لطیفت را در دست می گیرم و روح خود را بلذات کوچک رها کرده از خود بیخبر میشوم و جریان ساعات را بچشم فراموشی مینگرم. هنگامیکه با هم در میان جنگلها گردش می کنیم و تو با نغمات روحبخش گوش جانم را نوازش می دهی، یا من عهد و پیمان شب دوشین ترا باز گفته، خود سوگند می خورم که جز تو کسی را ستایش نکنم، یا زمانی که پیشانی قشنگت را بر زانوی لرزان من نهاده، مرا چون پروانه ایکه بی اختیار از برگ گل آویز و مفتون چشمان دلفریب خود میسازی، ناگهان تیری از اندیشه وهم در دلم می نشیند. مرا رنگ پریده و لرزان و پریشاندل می بینی که در عین سرور بی اراده اشک از دیدگانم فرو میریزد.
پس در آغوشم می کشی و علت گریه ام را می پرسی. از چشمان تو نیز قطرات چند فرو میغلطد و با آب دیدگان من در میآمیزد. میپرسی که دلت از چه گرفته است؟ چرا گریه می کنی؟ می گویی ای مایه عشق من راز دلت را بر من فاش کن تا شاید از بیان آن الهام درونیت تسلی یابد و من بتوانم دل اندوهگینت را از دل خویش مرهمی سازم.
ای نیمه وجود من! دیگر سبب گریه و اندوه مرا مپرس. زمانیکه در آغوش تو جای دارم و در آئینه روی تو مینگرم، هیچکس را در زیر این گنبد باژگون کامرواتر از خود نمی بینم، ولی در این ساعات سعادت بخش نیز سروش پیوسته در گوش من فرو میخواند که شاهین زمان آن سعادت را خواهد ربود و نسیم حوادث شمع عشق ما را خواهد کشت. آنوقت است که مرغ روحم با اضطراب فراوان در فضای مبهم و مرموز آینده بال می گشاید و در دل می گویم :
سعادتی که بفنا محکوم باشد خواب و خیالی بیش نیست
لامارتین، ترجمه نصرالله فلسفی
And a woman who held a babe against her bosom said, "Speak to us of Children." And he said: Your children are not your children. They are the sons and daughters of Life's longing for itself. They come through you but not from you, and though they are with you yet they belong not to you. You may give them your love but not your thoughts, for they have their own thoughts. You may house their bodies but not their souls, for their souls dwell in the house of tomorrow, which you cannot visit, not even in your dreams. You may strive to be like them, but seek not to make them like you. For life goes not backward nor tarries with yesterday. You are the bows from which your children as living arrows are sent forth. The archer sees the mark upon the path of the infinite, and He bends you with His might that His arrows may go swift and far. Let your bending in the Archer's hand be for gladness; for even as He loves the arrow that flies, so He loves also the bow that is stable

و زني با كودكي در اغوش از پيامبر پرسيد!برايمان بگو از فرزندانمان!
و او لب گشود:فرزندان شما در واقع فرزندتان نيستند!انان پسران و دختركان رويياهاي زندگي خويشند!
انان به "واسطه"شما به اين جهان پاي گشوده اند نه به "وسيله"شما!
انها در كنارتان مي زيند اما جزيي از شما نيستند!
عشقتان را نثارشان كنيد اما نه در قبال قبول باورهايتان!كه انها باورهاي خود را خواهند داشت!
جانهايشان را پناه دهيد!اما قادر نخواهيد بود كه روحشان را در خود بگيريد!چرا كه روح ايشان در فراسوي زمان سكني گزيده! جايي كه انديشه هاي شما را در ان راهي نيست!
مي توانيد شبيه به انان باشيد!اما مباد انكه بخواهيد ايشان را به خود شبيه سازيد!!!چرا كه زندگي به سوي "فردا" در جريان است و واندكي هم هرگز به گذشته شما باز نمي گردد!كه زمان به پاي ديروز نخواهد نشست!
داستان شما و فرزندانتان داستان كمان است و ناوكهايش!فرزندانتان را بر زه عمر مي نشانيدو چون تيري كه زنده است به فرا روي خود پرتابشان مي كنيد! يادتان باشد كه شما تنها ان كمانيد!كمانگير ديگريست!
اوست كه مقصد تمامي تير هاي رها شده را در مسيري جاودان مي نگرد!
او به شما نيرويي مي دهد و فرصتي! تا تيرهايش را مستقيم و پر شتاب رها كنيد!
كمانگير خلقت را عاشقانه و شادمان تمكين نماييد! او عاشق اينست كه پرواز با شكوه "تيرهايش"را نظاره كند!
و انگاه به كماني كه چنين رهاننده ايست عشق خواهد ورزيد!!!!!
شادي شما همان اندوه مقهور شماست
چاهي كه خنده هايتان را از ان مي نوشيد با گريه هاي شما پر شده است
آيا امكان دارد كه غير از اين باشد؟
هرچه اندوه بيشتر به وجودتان نيش بزند، شادي در اعماق قلبتان بيشتر مي شود
...
هرگاه شاد مي شويد، به ژرفاي قلبتان توجه كنيد و ببينيد كه شادي شما چيزي جز اندوهتان نيست
و هرگاه كه لشگر حزن بر شما مي تازد، باز به اعماق قلب خود برگرديد و دقت كنيد، مي بينيد كه شما بر چيزي كه مايه ي نهايت شادي تان بر روي زمين بوده، مي گرييد
بر دروازه ي معابد
وضو ساختم و لبانم را به اسمائ مقدسه ام متبرك نمودم تا انچنانكه شايسته است از عشق بگويم!اما تا لب گشودم !سكوتي تمامي وجودم را تسخير كرد!
خواستم از عشق ترانه اي بسرايم! پس عشق را به درونم خواندم!كه در من اي!اتش مقدس!داغم كن!در من بجوش كه برايت ترانه اي بخوانم!
معجزتي در من حلول كرد!لرزشي در جانم جوشيد!عشق ارام در من شد!!!
خواستم بخوانم از شوق!اما كلمات يكباره بر لبانم به نجوايي گنگ بدل شد!و اهنگي كه همواره از بر بودم در سكوتي شگرف از خاطرم رفت!
اي ادميان!! زماني من عشق را مي سرودم!و شما از انچه برايتان از شوق و سرور و شادماني ان مي گفتم عاشقم مي خوانديد!!!!!!!
اكنون عشق مرا مي سرايد!و من اينك مي خواهم كه شما برايم از عشق بگوييد!
ايا كسي ميانتان نيست كه براي من از اين شور نا مكشوف بگويد!!!؟؟؟ايا هيچ كس از شمايان قادر نيست به من از قلب من بياموزد؟؟؟ كسي نشاني گمگشته مرا در اصالت وجودم نمي داند؟؟؟؟ كسي نيست مرا بگويد تشعشع كدام خورشيد اينگونه هويتم را ذوب مي كند!!؟؟؟اخر اين باده از كدام تاكستان است كه در جام قلب من!مرا چنان مست مي كند كه تلخي لذت و شيريني درد را بدينگونه حس ميكنم!!؟؟؟
به من بگوييد!اين كرامت كدامين پيامبر است!كه مرا اعجازي چنين داده كه در قلب جاودانه شب!براي انچه نمي دانم به پا مي خيزم!به انچه نمي شنوم گوش ميكنم!به انچه نمي بينم خيره ميشوم!به انچه در ادراكم نمي گنجد تعمق مي يابم واز انچه بيم دارم مراقبت مي كنم!!؟؟
كسي به خاطر خدا! به من كه روزگاري برايتان از عشق مي سرودم! اندكي تنها! از عشق بگويد!!!!
از اين نجواي مرموز كه در درون من يكسره شعله مي كشد!!!و شكوه سر مي دهد! و مرا مشتعل مي كند!!!! شكوه اي كه از پژواك تمامي شادماني بشر خوش تر است و مرا مجاب مي كند كه در برابر نيرويي كه مي دانم مي شكندم! زانو بزنم! نيرويي عجيب كه دوباره مرا به پا مي دارد! و باز نابود مي كند!
ايا ميان همه شما!يك تن عاشق نيست كه به من اشفته! تنها يك جمله بگويد؟؟؟؟ "چيزي كه با تمام كلمات قشنگ انراعشق ناميده ايم!براستي چيست؟؟؟؟!!!!!!
سلام به همه عزيزاني كه مرا مي خوانند!
خواستم از صميم قلب تشكر و امتنان صادقانه ام را نثار تمامي دوستاني نمايم كه در اين دو روز با محبتهايشان مرا اينگونه در جمع خود پذيرفته اند و بدينسان مهربانانه دلگرمم مي كنند!
و بار ديگر بر حسب رعايت اخلاق ياد اور شوم كه متوني كه برايتان اينجا مي نگارم خود ترجمه مي كنم و گاه به عادتي! چيزهايي به متن اصلي افزوده ويا از ان مي كاهم! واجب است پوزش و اعتذار بي دريغ خود را از اين بابت به عرض تمامي دوستاني كه با متن اصلي ترجمان اشنايي دارند برسانم و عاشقانه بگويمشان كه:
باغبان غنچه نچيدم ز من ازرده مشو! پاره هاي جگر است اين كه به دامن دارم!!!! يا حق
the love

to renounce your individually
to see with another eyes
to hear with another ears
to be two and yet one
to so melt and mingle that you no longer know you are you or another
to constantly absorb and constantly radiate
to reduce earth,sea and sky
and all that in them is
to a single being so wholly
that nothing whatever is withheld
that is love

انگاه
كه خودت را فراموش ميكني!
انگاه كه از دريچه چشم "ديگري" دنيا را به نظاره بنشيني!
و بشنوي صداي اعماقت را با گوش "ديگري"!
عشق اغاز مي شود!
و تو مجذور واحد دو تن مي شوي!
انچنان در هم تنيده و هم زاد!
كه چهره ات را به ياد نمي اوري در قاب يادگاري روي طاقچه!
اينگونه عشق فرياد مي زند!
هم اغوشي بي سبب اسمان و ماسه و دريا!
و امتزاج مفهومي غريب از جنس ما ورا!
چيزي كه ديگر هيچ حادثه اي از اين بيشتر! بالغش نمي كند!!
و عشق اينگونه معني مي شود!!!!!
(تيوفيل گوتير)
(۸-مرداد-۸۸ ۱۲:۴۵ صبح)دامون نوشته : [ -> ]سلام به همه عزيزاني كه مرا مي خوانند!
خواستم از صميم قلب تشكر و امتنان صادقانه ام را نثار تمامي دوستاني نمايم كه در اين دو روز با محبتهايشان مرا اينگونه در جمع خود پذيرفته اند و بدينسان مهربانانه دلگرمم مي كنند!
و بار ديگر بر حسب رعايت اخلاق ياد اور شوم كه متوني كه برايتان اينجا مي نگارم خود ترجمه مي كنم و گاه به عادتي! چيزهايي به متن اصلي افزوده ويا از ان مي كاهم! واجب است پوزش و اعتذار بي دريغ خود را از اين بابت به عرض تمامي دوستاني كه با متن اصلي ترجمان اشنايي دارند برسانم و عاشقانه بگويمشان كه:
باغبان غنچه نچيدم ز من ازرده مشو! پاره هاي جگر است اين كه به دامن دارم!!!! يا حق

خيلي روان و عالي ترجمه ميكني
طوري كه مني كه تمام آي كيوم رو بخشيدم به داداش آي كيوم، هم متوجه ميشم Funny

بي شوخي، واقعا حرف نداريGive flowers
(۸-مرداد-۸۸ ۱۲:۴۵ صبح)دامون نوشته : [ -> ]سلام به همه عزيزاني كه مرا مي خوانند!
خواستم از صميم قلب تشكر و امتنان صادقانه ام را نثار تمامي دوستاني نمايم كه در اين دو روز با محبتهايشان مرا اينگونه در جمع خود پذيرفته اند و بدينسان مهربانانه دلگرمم مي كنند!
و بار ديگر بر حسب رعايت اخلاق ياد اور شوم كه متوني كه برايتان اينجا مي نگارم خود ترجمه مي كنم و گاه به عادتي! چيزهايي به متن اصلي افزوده ويا از ان مي كاهم! واجب است پوزش و اعتذار بي دريغ خود را از اين بابت به عرض تمامي دوستاني كه با متن اصلي ترجمان اشنايي دارند برسانم و عاشقانه بگويمشان كه:
باغبان غنچه نچيدم ز من ازرده مشو! پاره هاي جگر است اين كه به دامن دارم!!!! يا حق
.
دامون عزیز
ترجمه ، آفرینش دوبارۀ یک اثر به زبانی دیگر است و در این آفرینش، شرط اول وفاداری به نویسنده است.
در کارنامۀ مترجمان ایرانی گاه کارهايی همچون ترجمه رمان ده جلدی «در جستجوی زمان از دست رفته» مارسل پروست ديده می‏شود که خواندن آن يکی دو سالی وقت می‏خواهد. اين نشان دهنده آن است که مترجم چه دود چراغی خورده و چه عمری بر سر ترجمه نهاده است.
قشر کتابخوان ایرانی مدیون زحمات بزرگانی همچون محمد قاضی، نجف دریابندری، سروش حبیبی، سروژ استپانیان، مهدی سحابی، محمد تفضلی، دکتر صالح حسینی، دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن، احمد شاملو، فرهاد غبرائی، ابوالحسن نجفی، رضا سیدحسینی، پرویز داریوش، ناصر فکوهی، کریم کشاورز، هوشنگ وزیری، مسعود برزین و دهها نام بلندآوازۀ دیگر است. اما در بین این مترجمان مشهور، شیوایی قلم روانشاد محمود اعتمادزاده ( م. آ. به‏آذین ) بی‏همتاست. نثر او گاه به شعر پهلو می‏زند. روزها و ماه‏هایی که من صرف خواندن آثار ترجمه شده توسط او از قبیل رمان‏های ژان‏کریستف ، جان شیفته ، باباگوریو ، نامۀ سان‏میکله و ... کرده‏ام، جزو زیباترین لحظات زندگی‏ام بوده‏اند. لذت خواندن این آثار، لذتی ناب و فراموش ناشدنی است. با اینهمه گاه پیش خودم مجسم می‏کنم که مترجم اثر با خواندن متن کتاب به زبان اصلی چه ذوق و لذتی نصیب‏اش شده است.

دوست عزیز ،
به فروم گزاره خوش آمدید.
امیدوارم در آینده‏ای نزدیک شاهد انتشار آثار ترجمه شدۀ شما باشیم.
به امید آن روز.

Give flowers
(هو)

پاكدل عزيز
به ديده منت!
بي تعارف مي گويم و بي اغراق! لطفي چنين!شايسته نيست مرا كه تنها چوپان رمه كلماتم! كه تنها!از هي هي استعاره عشق به تكلمي چنين الكن رسيده ام!
عزيزم!با تمام وجود امانت داري را حرمت مي نهم در اثار ديگران كه مي دانم اين اثار زايش روح ايشان است و من كه ام كه جسارت برم در ساحت روح متبركشان!!!!؟
شايد نبايد واژه "ترجمان"را بكار گيرم در خط خطي هايم! من!فقط روح عاشق اشفتگان اين وادي را به زبان گنگ خويش فرياد مي كنم! و خوب مي دانم كه چقدر حوضچه كلامم بي ماهيست!
كار تخصصي من چيز ديگري غير ار ترجمه است! اگر اينجايم! به هواي كسيست كه بهانه ام را خود مي داند! اما حالا كه هستم!واقعا شادمانم كه دوستاني چون شما يافته ام.
متوني كه مي نگارمشان گه گاه! شبانه هاي روزگار دلتنگي منند كه ارامم مي كنند هر شب از دلتنگيهاي دنياييم!
و دوست دارم بدانيد اينجا خبر از تعلق ترانه به واژه نيست! و من ديريست دانسته ام كه در لهجه وزيدن خاموشان !!بي باد و بي بوريا خواهم مرد! تا در ركعت دريا! ديگر از اوقات خوابگير و صبوري سرخستان سخن نگويم!!!!
دست مهربانتان را مي خوانم و صادقانه مي فشارم! يا حق
(تقديم به"او" كه بهانه تمام گريستنهاي من است)

نجواييست در درونم! كه تن نمي سپرد به كلام محقرم!
در من است! با من است! در من مي رويد! ميوه اي نمي دهد مرا!!!!!
تاريكي مرا چون هزار ان فانوس روشن مي كند!
پرده هاي روحم را به هزاران دست مي نوازد!
در تمامي انديشه ام جاريست! اما جاري نمي شود بر زبانم!راهي نمي شود بر كتابم!
مي خواهي انرا بشنوي؟؟!! مي خواهي؟؟؟
به چشمهايم نگاه كن! در ان به تو لبخند مي زند!
انگشتانم را لمس كن! به تو جاري مي شود!
و در اغوشم! انجا زندگي مي كند! انجا شكل مي گيرد! مانند ستاره باران شبانه درياچه اي!!
و اشكهايم!كه انرا هر شب بر گونه ام مي نگارند! انگونه كه باران مي نگاردش بر گلبرگهاي تازه رسيده گلي سرخ!
ترانه هاي من در سكوت پژواك مي كنند! در روياهايم مي زيند و در بيداريم مي ميرند!
اخر اين صداي عشق است!
كدام شاعر مي تواند كه بسرايدش!!؟؟
كدام پيامبر مي تواند ندايش دهد!!؟؟
كدام حنجره تاب مي اوردش!!؟؟
كدام ساز مي نوازدش!!؟؟
ايا كسي هست!كه ترانه جاودان حيات را بر بام معابد از دهان خدايان بخواند!!؟؟؟؟؟؟
(بر گرفته از كلام جبران)
""تقديم به "او"كه دلخوشي تمام روزگاران من است!""

(هو)

به كجا مي بري مرا؟؟!اعجاز لطيف!مرا كه چنين نحيفم و رنجور!!!
چگونه قدم در قدومت گذارم!پياده پاي! در اوج قله ها و عمق خاموش تمامي دره هاي زمين!!؟
نحيفم و رنجور!اري! اما مي داني كه رهايت نمي كنم!
تمام انديشه ام را ز تو لبريز مي كنم!تلالو تو مرا زيبا مي كند!
در ارامشي شگرف مي بندم چشمهايم را به روي تمامي باورهاي زنگار خورده ام!
و نيرويي عجيب رها مي كندمرا از حصار سرد پيكرم!
لختي درنگ كن! افسون جاودان!كه تماشا كنم راز ناگشوده عشق را در انعكاس مردمكهايت!
درنگ كن! جادوي قشنگ!كه نوازش كنم كرامت سبز عشق رادر انحناي شاعرانه پيكرت!
قدري تنها درنگ كن! هجاي موزون! خسته ام! بي قرارم! مي ترسم اخر! از سفري اينگونه نامكشوف!
كاش رازهاي وجودت را در من بخواني اي وسعت نيلگون بي واژه!
با من چه ها كردي روح افسونگر! با من چه مي كني؟؟!!
"ديروز" ! انچنان رها بودم كه اسمان را شنا مي كردم!و تمام جويباران زمين را پر مي گشودم!
كه چونان پرنده اي! بر بلندترين شاخه درختان دنيا!از ميان روزنه هاي ابرهاي رنگارنگ!قصرهاي اساطير سرزميني را مي نگريستم!كه خورشيد! انرا هر نيمروز بنا مي كرد و هر شامگاه ويران!!!!
همچون خيالي بي قيد! كه شرق و غرب جهان را به جستجوي اسرار ناگشوده مي پيمود!!!!
و اما "امروز"! مرا به افسوني انچنان در بند كرده اي كه مدهوش و سرگردان! زنجيرهاي خود را به دوش مي كشم!در امتداد مسير جاده اي بي پايان!
و مرا ! به باده اي عجيب!چنان مسحور كرده اي! كه عاشقانه بوسه مي بخشم ارامش وهمگين دستاني را!كه همواره گونه هايم از نوازش سيلي اش گلگون است!!
اواز جاودان!سرور تو ! در حسرت تلخ قلبي است كه مي سوزد و ذوب نمي شود؟؟؟!!!!!!
ارامشت ايا!در هراس هميشه قلبي است كه در طوفان مي لرزد اما كنده نمي شود؟؟!!!
اگر تو اينگونه ارام و مسرور مي شوي!!
بيا!! اين دستهاي خسته ام!و اين اغوش تكيده و اين لبهاي بسته ام!!!!!!
(بر گرفته از كلام جبران)
(به انكه اندوهش غمگنانه ترين احساس من است)


عاشقي در كلبه اش شباهنگام به ياد معشوق گمگشته اش مي نوشت!
نگاه خسته اش ميان تلالوي زيباي ستارگان شب و لبخند جاودانه محبوبش درقاب عكس روبرويش! سرگردان و حيران مي نمود!
در ادراك ابديت جهان مستاصل مانده بود!
ابديت ايا! چيز ي است كه لابه لاي خوشه ستارگان اسمان پر پر مي زند؟؟؟؟
يا جادوي نگاهي است كه از تصوير محبوبش چنين افسون مي كندش؟؟؟؟
حيران و اشفته! قلم برداشت! و كاغذي! و نوشت!
محبوب روح من!
انچه بين ما جاريست انچنان نا مكشوف است وغريب! كه نمي توان با كلام بين دو انسان روايت شود هرگز!!!!
سكوتي اينچنين كه اكنون ميان تو و من نشسته است! مملو از نا گفتنيهاييست كه كلام در تعبيرش عاجز است!
اين سكوت مقدس اگر چه غمگين! ولي فرياد رساي عشق است!
با دلهاي ما سخن مي گويد اين سكوت!مانند نقشهايي كه نسيم صبحگاه بر سطح لطيف درياچه اي خفته مي نگارد!
من اما! انقدر دلتنگم! كه اين سكوت مكرم را اينچنين با شكوه هايم ميشكنم!
شعلاي عشق من! ناگزيرم داشته كه احساسم را در بند كلمات نمايم!انگونه كه خداي روح را در بند جسم نمود!
چگونه از تو بنويسم كه قلم و اين كاغذ نحيف! نسوزد از اين سوز اشتياق!
چگونه از عشق بگويم كه مساحت اين دفتر كفايت كند وسعتش را!!!!
مي خواهم بنويسم از جانم!
مي دانم كه مرگ قادر نخواهد بود روحمان را جدا كند از هم!
انگونه كه مي دانم اين اولين ديدارمان نبود كه روحمان را به يكدگر متصل نمود!
روح ما قرنهاست كه با هم اشناست!قرنهاست كه در هم عجين گشته است!
قرنهاست كه يك روح است در تجسم جسمهايمان!
و نگاهت!
كه اشناي تمام روياهاي كودكانه من است!
نگاهي كه به من ميگويد! عشقت! تنها ان احساسي نيست كه تو مرا مي بخشي!
كه هديه ايست جاودان از تمام خداوندگاران عشق زمين به من!
اينك مرا به كرامت عشق تو!دنيايي فرا گرفته! زيبا و با شكوه!
دنيايي كه در خاطرات من پا مي گيردو در قلبم جاودان مي شود!
دنيايي كه با اولين نگاه تو اغاز شد!چونان گلهاي وحشي دشت كه با نگاه خورشيد روييده اند!
اينك گمت كرده ام محبوب جاودانه ام! چنان كه گويي نزد خداي ايمانم را!!!!
گمت كرده ام كه نيمه گمگشته من بوده اي!چنان كه گويي در كالبد روح خسته ام را!!!!!

( برگرفته از كلام جبران)
[تصوير: b_085931.jpg]
گنجشک با خدا قهر بود…….روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد…..
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.



گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت …
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد …
__________________
[تصوير: footprints-sand-beach-sunrise.jpg]


دیشب رؤیایی داشتم،
خواب می دیدم که بر ماسه هاي دريايي دور شانه به شانه خداوند قدم مي زدم....

تمام مسير زندگيم را چونان پرده هاي نمايشي مي ديدم. دو جاي پاي در تمام مسير بود! جاي پاي من! و جاي پاي خداوندم كه هميشه با من بود!
اما
روزهايي راهم ديدم!
روزهايي كه سخت و تلخ بودند برايم!
و ديدم كه در مسير اين روزها! تنها يك جاي پاي بر جا مانده بود!

بغضي در گلويم خزيد!
خداي مهربان من!!!!!! چرا تنهايم.....؟؟!!!

گفتم: خدایا...... تو به من گفتی همیشه همراه من هستی و هیچ گاه مرا تنها نخواهی گذاشت پس چرا در لحظاتي چنين مرا تنها گذاشتی؟

خداوندلبخندي زد!:
عزيزم! عشق من به تو ابديست!بي زوال و بي سستي!
هرگز تنها نمي گذارمت تورا كه دوستم داري!منكه دشمنانم را هم تنها نخواهم گذاشت!
انجا كه تنها يك جاي پاي ديدي در مسير عمر!
این من بودم!
كه تو را در اغوشم حمل مي كردم!
زماني كه در خواب بودي!
صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16
آدرس اصلي