۲۰-تير-۸۵, ۰۷:۴۶ صبح
چالشی برای تمام فصول
کران ناپذیری هنر ؟!
کران ناپذیری هنر ؟!
به مونالیزای لئوناردو نگاهی بیندازید , حال آنرا با اثر دوشان مقایسه کنید !
۴.۳۳ جان کیج را که ۴ دقیقه و سی و سه ثانیه سکوت مطلق است در نظر آورید و آنرا در برابر یکی از سمفونی های بتهوون قرار دهید.
تکه چوب شناوری را تصور کنید که در اثر وارد آمدن ضربه های بی شمار به بدنه آن , شکلی منحصر به فرد یافته است , حال همان تکه چوب را در حالتی تصور کنید که دستان یک انسان با استفاده از ابزار به آن شکل می دهد ...
بر چه مبنایی اثر لئوناردو را از دوشان متمایز می کنیم ؟! چرا در هنر خواندن موسیقی کیج به خود تردید راه می دهیم ؟! و چرا آن ساخته طبیعی , طبیعت را در مقوله هنر دسته بندی نمی کنیم ؟!
![[تصوير: duchamp-mona-lisa.jpg]](http://www.mic.no/nmi.nsf/pic/duchamp-mona-lisa/$file/duchamp-mona-lisa.jpg)
بر چه مبنایی آثاری خاص را هنر می خوانیم و آثاری دیگر را از حیطه هنر خارج می کنیم ؟! آیا می توان نقاط اشتراکی میان تمامی آن آثاری که هنر می خوانیم , یافت ؟! آیا می توان تعریفی جامع برای مفهوم هنر پیدا کرد ؟! و آیا اصلا نیازی به تعریف مفهوم هنر برای بازشناسی آثار هنری از غیر هنری داریم ؟!
اینها پرسش هایی است که قصد دارم در این مقاله بدانها بپردازم , پرسش هایی همیشگی و جاودانی در عرصه هنر که تا به امروز تاویلهای بی شماری را به خود اختصاص داده اند .
پیش از هر چیز شاید بد نباشد کمی سیر تاریخی هنر را پیگیری کنیم . هنر به مفهومی که ما امروز از آن برداشت می کنیم , مقوله ای همواره حاضر در تمامی دورانهای زندگی بشر نبوده است . هیچ سند و مدرکی در دست نداریم که هنر آن مفهومی را در دوران های گذشته و پیش از دوران باستان در ذهنها تداعی می کرده است , که امروز یادآوری می کند . تاتارکیویچ ریشه مفهوم نوین هنر را همچون بسیاری از مفاهیم نوین دیگر , در دوران باستان جستجو می کند . اما هنر از آن منظر که در طول تاریخ همواره برداشت های متضادی را با خود به همراه داشته است , راه خود را از بسیاری از مفاهیم نوین دیگر پس از باستان جدا می کند .
Art در یونان باستان در هر دو معنای هنر و صناعت به کار می رفته است و ارسطو و افلاطون به تناوب از واژه Art معانی دوگانه آنرا برداشت کرده اند . اینجاست که به روشنی آنچه را که ارسطو درباره برتری کفاش و پیکره تراش بر زبان می آورد , درک می کنیم و زمانی که او هنر را امری عقلانی می داند , آنچنان در برابر او جبهه نمی گیریم .
تلاش برای ارائه تعریفی جامع از هنر و معیاری برای تمایز هنر از غیر هنر را از همان دوران ارسطو و افلاطون می توانیم جستجو کنیم . آن دو هنر را تقلید از طبیعت نامیدند و معیار زیبایی را نیز معیاری عقلانی بر مبنای قواعد حاکم بر ریاضی قرار دادند , بر همین مبنا بود که افلاطون شعر را به دلیل آنکه ودیعه ای الهی بود , از مجموعه هنرها خارج می کند .
تقلید و نسخه برداری از طبیعت در دوران مدرن نام بازنمایی را به خود می گیرد و در حقیقت ارزش هر اثر هنری را بر مبنای وفاداری آن در چگونگی تصویر نمودن طبیعت جستجو می کند .
هنر در دوران پس از روشنگری و در دورانی که فضای حاکم انباشته از مفاهیم خردگرایی و اومانسیم بود , معنایی دیگر یافت .
بل و فرای که آنها را باید سمبل فرمالیستها در دنیای هنر دانست , با وارد کردن فرم معنادار در گفتمانهای فلسفه هنر , ارزش اثر هنری را در فرم آن جستجو می کنند .
و یا از سویی دیگر کروچه و کالینگوود با مطرح ساختن شهود و ابداع واژه فرانمایی , بیان احساسات و عواطف آدمی با سودجویی از مدیوم های مختلف را برای هنر خواندن یک پدیده کافی می دانند .
و یا تاتارکیویچ را به خاطر آوریم که با گردآوردن تمامی عناصر مطرح شده در فلسفه های پیش از خود , کوشش در ارائه تعریفی جامع از هنر دارد , کوششی که در نهایت نیز ناکام می ماند .
اما آنچه در تمامی نظامها و نگرشهای فوق به چشم می آید , تلاش برای کران نمایی از مفهوم هنر است . گویی هر یک از منتقدان و فلاسفه هنر در پی به دست دادن تعریفی از هنر بر مبنای شرایط لازم و کافی موجود هستند . اما آیا به راستی برای متمایز ساختن هنر از غیر هنر , نیازی به آگاهی از تعریف هنر داریم ؟! آیا بنا بر گفته کلایو بل , باید در جستجوی آن کیفیت درون ذاتی بگردیم که در میان تمامی آثار هنری مشترک است ؟! آیا وظیفه ما در حقیقت جستجوی همان کیفیت مشترک ذاتی است ؟!
این تعاریف در نهایت به کجا ختم خواهند شد ؟!به نظام جدید باتو که هنرهای زیبا را از هنرهای ماشینی تمایز می بخشد ؟! و یا به نظریه نهادی , آرتور دانتو و جرج دیکی که سعی در معرفی یک نهاد متشکل از افرادی خاص برای ارزیابی آثار هنری می کند ؟!
آیا ما برای هنر خواندن یک پدیده نیازمند بررسی تمامی شرایط لازم و کافی درباره آن هستیم ؟! باید آنرا با تعریفی خاص و حاضر و آماده مورد بازبینی قرار دهیم ؟! و اگر شرایط آن تعریف را برآورده کرد , آنرا هنر بنامیم ؟! بسیار خوب می توانیم این پروسه را به سادگی با هر کدام از دیدگاه های یاد شده مورد بازبینی قرار دهیم , اما آیا آن تعریف های آورده شده , از جامعیتی قابل قبول برای تمایز میان هنر و غیر هنر برخوردارند ؟! با آن تعریف ها می توانیم به سادگی آثار هنری را بازشناسیم ؟!
اما سوای از آن پاسخی که به پرسشهای بالا خواهیم داد ( پاسخ خود من به آن پرسشها منفی است ) آیا نیازی به آگاهی از تعریف هنر در ارزیابی آثار هنری داریم ؟!
(ما فقط زمانی می توانیم آثار هنری را از آثار غیرهنری باز شناسیم که انگلیسی بلد باشیم !!)
این جمله ای است کنیک در مقاله خود ( آیا زیبایی شناسی سنتی بر مبنای یک اشتباه بنا شده است ؟!) برای یادآوری عدم نیاز به آگاهی از تعریف هنر در ارزیابی آثار هنری , به کار می برد .
کنیک در ادامه مقاله اش مثالی ملموس تر می زند , او از ما می خواهد انباری را تجسم کنیم که از آثار هنری چون نقاشی ها و ... و سایر چیزها انباشته شده است , حال از فردی درخواست می کنیم که به داخل انبار برود و از آنجا برای ما آثار هنری را بیرون بیاورد , کنیک یادآوری می کند که این فرد در انتخاب آثار هنری به صورت منطقی و قابل قبولی موفق عمل می کند .
آنچه کنیک می گوید , برای ما آشنا نیست ؟! کنیک از عدم نیاز به آگاهی از تعریف هنر در ارزیابی آثار هنری می گوید ! این پافشاری او بر عدم نیاز بر تعریف پذیری مفهومی به نام هنر , بی اختیار ما را به یاد ویتگنشتاین و رساله منطقی اش می اندازد , آنجایی که او فلسفه زبانی خاص خود را با این مضمون که واژه ها برای ایفای نقش سماتیک خود نیازی به تعریف شدن در شروط لازم و کافی ندارند , بازگو می کند . کنیک در حقیقت , عمومیتی خاص به نگرش ویتگشناین می دهد و آنرا در هنر نیز پیگیری می کند . تعریف هنر و آگاهی از تعریف آن در دیدگاه کنیک به چالش کشیده می شود .
اما آیا راهکاری که کنیک ارائه می دهد , چالش مطرح شده را کمرنگ می کند ؟!
تصور کنید آن فردی که به داخل انباری فرستاده می شود , ناغافل با یکی از آثار دوشان رو به رو می شود , آیا می توانیم یقین حاصل کنیم , که اثر دوشان نیز توسط آن فرد شاید نه چندان آشنا و وارد به دنیای هنر نیز از در انباری بیرون آید ؟! تکلیف آثار هنری آوانگاردی که در انباری وجود دارند , چیست ؟!
آیا نیاز به حضور یک فرد آشنا به هنر و مسایل مطرح شده در آن , احساس نمی شود ؟!
چالش همچنان به قوت خود باقی است .
اُرفه 24 اردیبهشت ماه 1385 .
**************
پی نوشت :
گمان می برم فاروم گزاره می تواند این فرصت را برای ما فراهم آورد تا بار دیگر گفتگوهای تمام نشدنی مان درباره هنر را که در وبلاگ نیمه کاره مانده بود ، از سر بگیریم .
