|
خاطرات سربازی
|
|
۲۸-بهمن-۸۸, ۰۳:۱۸ صبح
(آخرين ويرايش ارسال در: ۲۸-بهمن-۸۸ ۰۳:۱۹ صبح توسط موذي.)
شماره : #121
|
||||
|
||||
|
|
|
۲۸-بهمن-۸۸, ۱۰:۰۲ صبح
(آخرين ويرايش ارسال در: ۲۸-بهمن-۸۸ ۱۰:۰۳ صبح توسط آذرباد.)
شماره : #122
|
|||
|
|||
|
RE: به: خاطرات سربازی
زندگی می کنیم چون زمانی که در رویاییم... تنها! |
|||
|
|
|
شماره : #123
|
||||
|
||||
|
ولی خداییش این خانم پرشین کویین خیلی منو یاد آنتونیا شرکاء می اندازه ها...
![]() |
||||
|
|
|
شماره : #124
|
|||
|
|||
RE: به: خاطرات سربازی
(۲۷-بهمن-۸۸ ۰۲:۱۵ صبح)SAJJAD نوشته : احتمالا به همون دلیلی که دلمون برای روزهای زجرآور مدرسه و امتحانات دانشگاه تنگ می شه شاید، شاید هم به دلیل متفاوت بودن اش بود سجاد ... نمی دانم تجربه ای است که حداقل به این شکل قطعا تجربه اش نخواهم کرد ... شاید شکلهای دیگری بگیرد ... اما آن فضا و به ویژه دوران منطقه، همه و همه تکرار نشدنی بودند انگار ... ![]() (۲۷-بهمن-۸۸ ۰۲:۰۰ عصر)آذرباد نوشته : اورفه عزیز احمد جان، به نظرم خدمت برای بعضی از ماها یک تجربه منحصر به فرد بوده است. یعنی یک جاهایی آنقدر شخصی شده است برایت که نمی توانی دیگر از یادش ببری، سوای آنهایی که نام برده ای، به نظرم خدمت در شرایطی خاص، مهیا شدن یک تجربه است که هر چند اجباری است، اما بدجور اختیار تو را در دامان این اجبار به چالش می کشد ... شاید تجربه ای از جنس هر نوع اسارت دیگر ... به نظرم این چیزهایش ... این باید بودن هایش عریانش و ... همه اینهایی که باعث می شود روح ِ سرکش آدمی حسابی به هم بریزد و طغیان کند، خاطره انگیزش می کند ... ![]() از ابدیت بر دل ما رازیست که هیچ زبانی آنرا نخواهد گفت از عشق بر دل ما غمی است که هیچ معشوقی را بر آن راهی نیست از هستی در تن ما گنجی است که پس از مرگ خاک تیره از آن توانگر میشود |
|||
|
|
شماره : #125
|
|||
|
|||
RE: به: خاطرات سربازی
(۲۷-بهمن-۸۸ ۰۲:۵۷ عصر)موذي نوشته : همان بهتر که زنها از سربازی معافند . تصور کن در پادگان ، بین زن ها چشم و هم چشمی یا حسادت یا کینه ای اتفاق بیفتد . تفنگ هم که در اختیارشان است . جنگ داخلی و بکش بکش . تصور کن : زن اسلحه بدست با عصبانیت وارد خوابگاه می شود . هی سمانه ! تو دیروز توی حموم گفتی آزیتا توی لباس سربازی خیلی خنده داره ؟ سمانه : ایش مگه دروغ گفتم ایکبیری ؟ آزیتا : می کشمت ج ن د ه . تق تق تق اتفاقا به نظرم هیچ محدودیت منطقی حتی در ایران برای خدمت زنان وجود ندارد و من نمی دانم چرا هیچگاه حتی روی این موضوع فکر هم نشده است!!! |
|||
|
|
|
شماره : #126
|
|||
|
|||
RE: به: خاطرات سربازی
(۲۷-بهمن-۸۸ ۰۹:۵۱ عصر)موذي نوشته : تضمین میکنی مدیرخان منو از این تاپیک شوت نکنه بیرون ؟ گرچه مرتبط با تاپيك نيست، ولي اين خصايص مختص همه انسانهاست نه فقط زن، برادران به دليل حسادت آدم هم مي كشند ولي زنها نهايت غيبت كنند و حرص بخورند. ناكسي گر از كسي بالا نشيند عيب نيست ... روي دريا خس نشيند قعر دريا گوهـــر است
|
|||
|
|
|
۲۸-بهمن-۸۸, ۱۲:۴۳ عصر
(آخرين ويرايش ارسال در: ۲۸-بهمن-۸۸ ۱۲:۴۵ عصر توسط آذرباد.)
شماره : #127
|
|||
|
|||
به: خاطرات سربازی
بله دایانای عزیزآن وقت اگر برادران حسادتشان مثل خانمها بود که باید سر سوزن و انگشتانه هم آدم می کشتند نه؟ خدا رو شکر که زنها فقط غیبت می کنند... فکرشو بکن اگر قرار بود کار جدی تری بکنند که همشون می شدن شهلا... ![]() (۲۸-بهمن-۸۸ ۱۲:۰۸ عصر)Orphée نوشته : اتفاقا به نظرم هیچ محدودیت منطقی حتی در ایران برای خدمت زنان وجود ندارد و من نمی دانم چرا هیچگاه حتی روی این موضوع فکر هم نشده است!!! یک محدودیت خیلی منطقی وجود دارد که بنده خجالت می کشم برزبان بیاورم... خیلی اروتیک می شود. بر من ببخشایید ![]() |
|||
|
|
|
شماره : #128
|
|||
|
|||
RE: به: خاطرات سربازی
(۲۷-بهمن-۸۸ ۰۶:۳۶ عصر)موذي نوشته : حتما شوخی کلامم رو گرفتید ؟! اما خب . دروغ چرا ؟ من چیزی که گفتم رو قبول دارم . حسادت و چشم و هم چشمی شاه و گدا و روشنفکر و امل برنمیداره . بعضی چیزا با زن اجین شده . بعضی چیزا هم با مرد . حالا به اونم می رسیم چیزی با زن عجین نشده! لطفا تلقین نفرمایید. آدمها متفاوتند و به شما اطمینان می دهم بر خلاف تصورتان دختران و زنان بسیاری وجود دارند که این چنین حسادت ها و رقابت ها و چشم و هم چشمی های مرسوم امروزی را شدیدا احمقانه و سطح پایین و خاله زنکی می دانند و وقت و عمر و شخصیتشان را با پرداختن به این امور تباه نمی کنند. Those who don't hear the music, think the dancers are mad
|
|||
|
|
|
شماره : #129
|
|||
|
|||
RE: به: خاطرات سربازی
(۲۷-بهمن-۸۸ ۰۸:۵۲ عصر)Ratso نوشته : یعنی می فرمایید که نگار (ملکه پارسی) نیز از دستبرد حسادت مصون نیست؟ ادعا نمی کنم هیچ وقت حس حسادت رو تجربه نکرده ام! ولی تکلیف یک حس درونی و شخصی (هرچند بی مورد و اشتباه) جداست و رفتارها و واکنش های سخیف و حال به هم زن جدا! |
|||
|
|
|
شماره : #130
|
|||
|
|||
| RE: به: خاطرات سربازی | |||
|
|
شماره : #131
|
|||
|
|||
|
RE: به: خاطرات سربازی
جای در ویرانه کردی عاقبت |
|||
|
|
۲۸-بهمن-۸۸, ۰۸:۳۹ عصر
(آخرين ويرايش ارسال در: ۲۸-بهمن-۸۸ ۰۸:۴۲ عصر توسط Orphée.)
شماره : #132
|
|||
|
|||
RE: به: خاطرات سربازی
(۲۸-بهمن-۸۸ ۱۲:۴۳ عصر)آذرباد نوشته : یک محدودیت خیلی منطقی وجود دارد که بنده خجالت می کشم برزبان بیاورم... خیلی اروتیک می شود. بر من ببخشایید بر زبانش بیاور ای احمد، باور کن به نظرم این موضوع که نمی شود بر زبانش آورد، دقیقا همانی است که باید اینجا مطرح شود ... ![]() (۲۸-بهمن-۸۸ ۰۵:۰۱ عصر)sorest نوشته : فکر کنم اگه جنگ بشه باید مردونه زنونه اش کنند و وسط جبهه پرده بکشند. انتظار نداری که مرد و زن مسلمان توی یک سنگر بخوابند. هر چه می کشیم از این اسلام است دیگر. مگر باقی کشورها ارتش ندارند آخر ... زن و مرد هم در بین شان یافت می شود ... معیار هم جنسیت نیست برایشان، توانایی است، خواست است و ... و تازه نکته جالب اینجاست که در آن صورت حتی اگر جنسیت نقش هم بازی کند، حداقل چیزی است که می شود تحمل اش کرد... نه اینکه وسط بیابان باشی با یک مشت ِ آدم دیوانه مذکر که چون سالهاست زن ندیده اند به هر جنبده ای از انسان گرفته تا غیرانسان هم رحم نکنند ... این بند شوخی نیست ها ... هست... چیزی است که با چشمان خود در این خدمت لعنتی می بینیم ... غیرانسانی اش در بیابانهاست ... |
|||
|
|
|
شماره : #133
|
|||
|
|||
RE: به: خاطرات سربازی
(۲۸-بهمن-۸۸ ۰۴:۰۶ عصر)Persian_queen نوشته : ادعا نمی کنم هیچ وقت حس حسادت رو تجربه نکرده ام! ولی تکلیف یک حس درونی و شخصی (هرچند بی مورد و اشتباه) جداست و رفتارها و واکنش های سخیف و حال به هم زن جدا! اگر باور اکثریت اینچنین باشد چه کویین؟ در مقابلش چه می کنی؟ اینچنین کوبنده بر خورد می کنی و راه خود را می کشی و می روی؟ من که می دانم باور شما چیست، شما هم که احتمالاً با باور من آشنا هستید. فکر نمی کنید اینجا قرار است اتفاق دیگری بیفتد؟ ![]() حَمَل/امپراتور/سر و صورت/قرمز/کوارتزبنفش/پولاد نداریم لطفاً سوال نفرمایید. |
|||
|
|
شماره : #134
|
|||
|
|||
RE: به: خاطرات سربازی
(۲۸-بهمن-۸۸ ۰۹:۳۰ عصر)Ratso نوشته : اگر باور اکثریت اینچنین باشد چه کویین؟ در مقابلش چه می کنی؟ اینچنین کوبنده بر خورد می کنی و راه خود را می کشی و می روی؟ من که می دانم باور شما چیست، شما هم که احتمالاً با باور من آشنا هستید. فکر نمی کنید اینجا قرار است اتفاق دیگری بیفتد؟ قرار نیست تسلیم باور اکثریت باشیم. بله! کوبنده برخورد می کنم، احساس انزجارم را به صورتشان می پاشم و راه خود را می کشم و می روم! اگر من و شما هم که باورمان متفاوت است قاطی این به قول شما اکثریت (من خوش بین تر از شما هستم تو این مورد...) شویم و صدایمان در نیاید چه امیدی به تغییر است؟ |
|||
|
|
|
شماره : #135
|
|||
|
|||
RE: به: خاطرات سربازی
(۲۸-بهمن-۸۸ ۰۹:۴۰ عصر)Persian_queen نوشته : قرار نیست تسلیم باور اکثریت باشیم. بله! کوبنده برخورد می کنم، احساس انزجارم را به صورتشان می پاشم و راه خود را می کشم و می روم! اگر من و شما هم که باورمان متفاوت است قاطی این به قول شما اکثریت (من خوش بین تر از شما هستم تو این مورد...) شویم و صدایمان در نیاید چه امیدی به تغییر است؟ باور دارم که باور اجتماعی با تکرار و تکرار تغییر می کند. حتی اگر حسادت و چشم و هم چشمی جزء تفکیک ناپذیر زنان باشد، (که من و شما و بسیاری می دانیم که چنین نیست) همیشه می توان شرایط را عوض کرد ولی چگونه؟ روحیه اسنوبی به نظر من جواب نیست. پاشش حس انزجار و راه خود را کشیدن و رفتن، تنها و تنها این باور را تقویت می کند که آنکه چنین کرد تافته جدا بافته بوده یا اینکه دوست دارد چنین باشد. پ.ن: قصد بازگشت به شیوه ی گذشته داشتم، گفتم از شما شروع کنم. ![]() |
|||
|
|
|
شماره : #136
|
|||
|
|||
|
به: خاطرات سربازی
كدام يك از آقايان گفته بود كه:"بايد بمب جنسي جوانان را خنثي كنيم؟!"
تا يك مدتي شده بود سوژهي همه ي كاريكاتورها، وحيد نيكگو كشيد، نيكآنگ كوثر كشيدو خيليهاي ديگر، اولين بار آيداي پيادهرو بود كه كشف كرد توي هيچكدام از اين كاريكاتورها بمب جنسي زنها خنثي نميشود! انگار اين بمب جنسي كذايي مختص مردهاست، به قول خود يآيدا بابا "زنا هم دلشون مي خواد!1".طرحها اينترنتي منتشر شد و طبيعتن از زير تيغ سانسور هم نگذشت، از طرف كساني كشيده شد كه به نظر ميرسد "مثل نگار و راتسو بسياري ميدانند كه چنين نيست"، ميخواهم بگويم انگار خيلي از اين تصورات تبديل شده به پس زمينهي ذهن ما، گاهي ممكن است از آنها استفاده كنيم، بي آنكه بهشان اعتقادي داشته باشيم، اين قضيه غيبت و حسادت و اينها هم گمان كنم از همين دسته است.... پ.ن: قضيه بمب جنسي هم اگر فراموش كردي اين بود ![]() قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود... |
|||
|
|
|
شماره : #137
|
||||
|
||||
[/align] |
||||
|
|
شماره : #138
|
||||
|
||||
|
نمی خوای بگی که این کفش های پاشنه بلند و این مینی ژوپ ها لباس سربازیه؟!
|
||||
|
|
|
شماره : #139
|
||||
|
||||
|
آقا چیکار داری علف باید به دهن سرباز شیرین بیاد خب.
![]() |
||||
|
|
۲۹-بهمن-۸۸, ۰۳:۴۲ عصر
(آخرين ويرايش ارسال در: ۲۹-بهمن-۸۸ ۰۳:۴۴ عصر توسط sorest.)
شماره : #140
|
||||
|
||||
|
جستجو
ليست کاربران
تقويم
راهنما
بازی ها
موضوعات مشترك شده









البته بد هم نیست
بله دایانای عزیز







[/align]